دانلود رمان آهو pdf ازنگار فرزین برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
امیر طاها رفت و من را تنها و متعجب رها کرد نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت اصلا نمی دانم باید چه کار کنم ؟ گیج و منگ و سر خورده نشسته ام و به زندگی 19 ساله درهم و برهمم نگاه می کنم…
از وقتی یادم می آید پدرم حمال بازار بود و توی حجره حاج سالار فرش جابه جا می کرد و مادرم هم در کنار کارهای خانه، گاهی در خانه مردم کلفتی می کرد تا چرخ زندگی بچرخد؛ ولی همیشه خدا هشتمان گرو نهمان بود. تنها دارایمان خانه کوچک و زوار درفته ای بود که در یکی از محلات حاشیه شهر کرمان از پدر بزرگم به ارث رسیده بود. خانه، قدیمی و فرسوده بود و دیوارهایش نم داشت. قاب پنجره هایش زنگ زده بود.
در های چوبی اش پوسته پوسته شده بود و هر روز خدا یک جایش خراب می شد. خواهرهای بزرگترم به اجبار پدرم خیلی زود ازدواج کردند و به خانه بخت رفتند تا یک نان خور از سر زندگی پدرم کم شود و دو برادرم درس را ول کردند تا کار کنند ولی سر هیچ کاری دوام نمی آوردند و بیشتر وقتشان را با بچه های نا اهل محل می گذراندن. البته با داشتن پدری که بیشتر زندگیش پیش دوستانش و پای منقل و بافور گذشته بود، رفتارهای برادرانم خیلی عجیب نبود.
ولی من همیشه با بقیه فرق می کردم. با این که کوچکترین بچه خانواده بودم ولی آرزوهای بزرگی توی سرم داشتم. اصلا نمی خواستم مثل بقیه اعضای خانواده ام زندگی کنم. این را اولین بار کلاس اول ابتدایی فهمیدم. وقتی دختر کوچک حاج سالار که سه سال از من بزرگتر بود توی مدرسه من را مسخره کرد که دارم از کیف کهنه او استفاده می کنم. آن روز ، از شدت ناراحتی کیف سودابه را جلویش پرت کردم و هلش دادم…