دانلود رمان پای همه دردها مانده ام pdf از دل آرا دشت بهشت و مهسا رمضانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نگاه بین باغ می چرخانم، چه قرارهایی که توی این باغ نگذاشته بودیم. درخت های تنومند گردوی انتهای باغ و اطراف انباری شاهد عشق کودکی مان بودند. چه حرف های عاشقانه که از ما نشنیده بودند. تهش اگر این باشد که خیلی تلخ است. نهالی را با هزار امید بکاری… با عشق آبش بدهی و از نور وجودت بتابانی، دست آخر وقت ثمره دادنش که رسید از ریشه بکنیش و بگویی تو را اشتباهی کاشته ام. هر دو بد کردیم. پندارم… من و تو باغبان های خوبی نبودیم…
مامان همچنان با شلنگ آب کنار حوض ایستاده بود و از من می خواست که به سمتش بروم. صدای خنده های ریز بچه ها از پشت سرم می آمد. با دلهره دستانم را به دسته های روسری کوچک نخی ام رساندم و گره اش را محکم کردم. مامان جیغ زد: با دستای گلی دست به روسریت نزن ورپریده! بیا اینجا گفتم. قدم اول را به سمتش برداشتم و بر طبق عادت به حامی همیشگی ام پندار نگاه کردم… او هم خندید!
بد جور تمام قد در باغچه افتاده بودم و اگر نصیحت آقابزرگ نبود که بچه ان دیگه بذار بازیشونو کنن! مامان با آن وسواس ذاتی اش همین حالا من را در حمام غسل مستحبی می داد!»! به یک قدمی اش که رسیدم بازویم را چسبید و قبل از اینکه شلنگ آب را روی پاهایم نگه دارد، با همان ضربه ای به پایم زد و صدای جیغم را درآورد. آقابزرگ مواخذه کننده صدایش زد: فخرالسادات!! مامان بدون آنکه جوابی به آقابزرگ بدهد.
شروع کرد به شستن دست و پایم و همزمان کنار گوشم غر زد: من فقط تو رو خونه ببرم! یک حسابی از تو برسم! فعلا بازیتو کن شب کارت دارم. خب دیگر ادامه ی بازی چه معنی داشت وقتی قرار بود استرس خانه را داشته باشم؟ بغض کرده به جمعیت بچه ها که نگاهم می کردند چشم دوختم. این انصاف نبود! زن عمو الهام هیچ وقت به سه فرزندش ترلان، نگین و پندار کاری نداشت، تنها تذکری که می داد این بود که دخترها را به پندار بسپرد!