دانلود رمان استخوان سوز pdf از دل آرا دشت بهشت برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مردی همسرش را که حامله بود، رها می کنه و به دنبال آرزوهای خودش میره و زن که به خاطر ازدواج با همسرش از جانب خانواده اش طرد شده بود بدون اون و با کمک داییش به زندگیش سر و سامون می ده و بعد از سه سال با سهراب ازدواج می کنه، اما زندگیش با سهراب هم چهار سال بیشتر طول نمی کشه و سهراب می میره، حالا بعد از نزدیک به هشت سال همسر قبلی اش به ایران برگشته و طی اتفاقاتی…
اگر فکر میکردم فرامرز بیخیال میشود و کوتاه میآید، اشتباه کرده بودم. یک هفته تمام این حرکات و اصرار را تکرار کرد. و نهایتا خودش به استاد عمرانی گفت با من همگروهی شده است. وقتی استاد جلوی کلاس از من صحت این موضوع را پرسید، به ناچار تایید کردم. همه هم ریز میخندیدند. چون تقریبا همه شاهد اصرارهای فرامرز بودند. بعد از کلاس با رفیق کله پتش همراه ما شدند.
فرامرز با لبخند عریضی گفت: -دیدی گفتم قبول میکنی؟ نگار به جای من جواب داد: – میدونی که مجبور شد؟ فرامرز صورتش را جلوی صورتم خم کرد: – آره؟ مجبورت کردم؟ خوشحال نشدی یعنی؟ میخواستم اخم کنم اما به هر دلیلی نتوانستم. فرامرز صورت مرا به نگار نشان داد. – دیدی خوشحاله؟ نگار مرا به سمت خودش کشید.- اعتماد بنفست ماشالله کل دانشگاهو جواب میده.
فرامرز به نگار چشمک زد. – کجاشو دیدی! راهشان را جدا کردند و رفتند. طبیعی بود که لبخندم خشک شد؟ چرا اینقدر راحت به همه چشمک میزد؟ آنهم زمانی که به من پیشنهاد دوستی داده بود! به نگار نگاه کردم و گفتم: – میشه ازت یه خواهشی کنم؟ نگار منتظر نگاهم کرد. – اگر یه وقت خر شدم و خواستم به پیشنهاد دوستیش فکر کنم جلومو بگیر. نگار خندید و سر تکان داد. واقعا دلم میخواست کسی جلویم را بگیرد…