دانلود رمان عشق و مردانگی pdf از عطیه شکری مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری که قربانی شده ی دست افکار پوچ است. مردی که پدر نیست ولی پدرانه خرج می کند در حقش و پدری که پدریش را فدای خود خواهیش کرده…
ترانه؛ وای اعصابم خورد شد این نقشه هم که ماشالله تمومی نداره. مداد و محکم پرتاب کردم که صاف افتاد توی سطل آشغال اتاق کارم. دستام با ذوق بهم کوبیدم و گفتم: ایول ضربه! مثله این دیوونه ها داشتم برای خودم می خندیدم که در با ضرب باز شد و هیکل قناص تارا تو چهار چوب در نمایان شد. ولی خودمونیما هیکلش همچین هم قناص نیست! چشمام و تو کاسه اش چرخوندم و گفتم: ای بر خرمگس معرکه لعنت، بنال باز چی می خوای؟!
تارا: هوی بی ادب این چه وضع معاشرت با یه خانوم متشخصه؟! اومد توی اتاق و روی یکی از مبلای راحتی اتاقم نشست. _پاشو خودت و جمع و جور کن دختر، حالا چیکار داری زود باش بگو بعد هم شرت و کم کن که کار دارم! یه پوزخند مهمون لباش کرد و دستش و به حالت مسخره ای تو هوا بالا و پایین کرد و گفت: ظاهراً مشخصه که چقدر هم کار داری؛ اومدم تا قرار امروز بعد از ظهر رو بهت یادآوری کنم!
_کدوم قرار ببخشیدا ولی من با غریبه ها نمیرم سر قرار، مامانم گفته می دزدنت! دهنش اندازه ی غار باز مونده بود و زل زده بود بهم، ادامه دادم: ببند دهنت و مگس میره توش! با حالت با نمکی سرش و خاروند و گفت: خودت فهمیدی اصلا چی گفتی، باور کن که من یکی مغزم داره هنگ میده دیگه تو رو نمی دونم؟! _نه چرا باید به هنگم، این مشکل توئه که زیادی خنگی ! اخم کرد و گفت: خانوم بامزه امروز با شرکت هیراد صنعت جلسه داریم اون و میگم….