دانلود رمان آوای پشیمانی (جلد اول) pdf از ا_اصغرزاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دل عشق می خواهد عشقی داریم ناب! عشقی از جنس محبت، سادگی دیوانگی… عشقی به وسعت دریا، به بیکرانیه آسمان… عشقی به پاکیه آب زلال، به قلب تپنده ی یک نوزاد… عشقی به قشنگی لبخند زیبای خدا، اولین لبخند مادر… کاش… کاش عشقمون پاک میماند، کاش ناب میماند، کاش زلال میماند، کاش خوب میماند… اما… امان از سرنوشت!
_هوی دختر باز این پسره اومد. با صدای ندا برگشتم عقب وای باز این مهران مقدم کنه اومد. اومد جلوتر: سلام خانم حسینی، روز بخیر -سلام، همچنین، بفرمائید کاری داشتید. _بله راستش می خواستم باهاتون صحبت کنم. _خب، بفرمائید. اشاره کرد به ندا: نه می خواستم خصوصی باهاتون صحبت کنم. خواستم حرفی بزنم که ندا زودتر از من گفت: برین آقا ما حرف خصوصی با کسی نداریم.
مقدم: _من طرف صحبتم با خانم حسینی بود. ندا همچین چشم غره رفت بهش که من بجای پسره قبض روح شدم ولی اون از رو نرفت و گفت: لطفا بیاین بریم یه جایی صحبت دارم باهاتون. _آقای محترم لطفا حرف هاتونو اینجا بگید. _نه آخه اینجا نمیشه. -خب منم جای دیگه ای نمیتونم بیام، بعدم بدون اینکه بذارم حرفی بزنه زدم از دانشگاه بیرون.
ندا رفت سمت ماشینش نشست خواستم بشینم که دیدم پنچره، ندا داد زد: زود باش آوا دیر شد! -بیا پایین پنچری! -با حرص پیاده شد و گفت: حالا چیکار کنیم؟ خیله خب بیا با آژانس بریم شب داداشتو بفرست بیاد ببرتش. ندا ماشینو قفل کرد و سوار تاکسی شدیم. ندا غر زد: صددفعه بهت میگم به بابات بگو از این ماشین عروسکی خوشگل ها برات بخره خانم ناز میکنه…