دانلود رمان فندک طلایی pdf از مونسا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان درباره دختری به اسم نگاه هست که سه سالِ کل خانوادشو از دست داده و توی گل فروشی پیش سید و بی بی کار میکنه. شبی در حال برگشت به خانه با سرهنگی روبه رو میشه که… پایان خوش
با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید پیچیدم و با لبخند کوچکی به دست دختر 15 _ 16 ساله مقابلم دادم. امروز روز پدره، روزی که سه ساله جشنش رو تو بهشت زهرا میگیرم ! گل هایی که هر سال میرم با دستای خودم میکارم و آبیاری میکنم! شاید اگه اون روز که بابا و مامان و نگار ذاشتن می رفتن شمال بهانه نمی آوردم و باهاشون می رفتم الان هر 4 تامون تو بهشت کنار هم بودیم .
با صدای سید مرد میانسال و شوخی که مثل پدرم برام عزیزه و نزدیک دوساله که پیشش کار میکنم از افکار پریشونم جدا میشم. _ نگاه شبیه رز سفید شدی بس بهشون خیره شدی دخترم ! لبخند دلنشینی بهش زدم و به خطوط روی صورتش خیره شدم. لبخندش کمرنگ شد و زمزمه کرد: _ میخوای بری بهشت زهرا؟ سرمو به نشونه آره تکون دادم زمزمه وار بله ای گفتم که نگاهش غمگین شد.
تو این سه سال چندین بار سر قبر مامان و بابا و نگار می رفتم “روز های تولدشون، سالگردشون، سال نو و روز تولدم!! ” سید و عمه همیشه ازم گله داشتن بابت این کارم ولی دست خودم نبود که بود؟؟ وقتی پدر و مادر و خواهر دوقلوم رو از دست دادم 17 سال بیشتر نداشتم! بوی گلاب توی بینی ام پیچید یک دستمو روی اسم مامان و بابا و دست دیگرم رو روی اسم نگار که سنگ قبر کناریشون دفن شده بود کشیدم و…