دانلود رمان هم نوا با ترانه های دلتنگی pdf از حمیده باغبانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
موقع خداحافظی گردنبندی رو که گردنش بود باز کرد و داد دستم. آن مدت همیشه گردنش بود، جالب بود که به آویزش دقت نکرده بودم. اسم من با حروف لاتین نوشته شده بود. بوسیدم و انداختمش گردنم. نگاهی به من انداخت که دلم می خواست دنیا همون جا می ایستاد. هوا خنک بود. بهش گفتم بره داخل و خودمم حرکت کردم سمت خونه…
میان ازدحام سنگین و طاقت فرسای ماشین ها مونده بودم. نم نم بارون پاییزی از کسالتم کم می کرد و آروم آروم روی شیشه ماشین می نشست و من دلم نمی اومد با برف پاک کن اونا رو از خودم برونم. ساعت نزدیکای یازده شب بود. بوق زدن بی موردراننده ها بیش از شلوغی اعصاب آدم رو تحریک می کرد. البته دیگه بعد از چهار سال زندگی کردن در تهران به این جور چیزها عادت کرده بودم، ولی خب، به قول سیاوش جون به جونم کنن شهرسانیم و کم ظرفیت…
شیراز به دنیا اومدم و خانواده ام اونجا زندگی می کنن، اما من چهار سال پیش رشته موسیقی قبول شدم و مجبور شدم برای ادامه تحصیل به تهران بیام. بیست و چهار سال دارم و سیاوش به من میگه عزب اوقلی دوره گرد. خوشبختانه تونستم مدرکم رو بگیرم و در عالم موسیقی جایی پیدا کنم. پدرم دبیری بازنشسته است و الان با شراکت یکی از دوستاش آژانس مسکن زدن، البته با کلی قرض و قوله.
فوق العاده پای بند به اصول و فرهنگ شهرشه و به اونها احترام می ذاره و بهشون افتخار می کنه. مادرم هم تحت تاثیر همین فرهنگ فرمانبرداره پدرمه. زنی مهربون و مادری دلسوز برای من و ماهرخ و البته پیش از هر چیز ارزش زیادی برای پدرم قائله. ماهرخ خواهر کوچیکه که مشغول تحصیل در رشته کامپیوتره، البته سال اول.