دانلود رمان داغ شقایق pdf از زهرا همتی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
با دعا و صلوات مادرم راهی مدرسه شدم. باید تمام لحظه های این سال تحصیلی را در ذهنم ثبت می کردم، چون آخرین سالی بود که مدرسه می رفتم. خیلی خوشحال بودم که توانسته ام تا این درجه پیشرفت کنم. با سحر که بهترین دوستم بود راهی مدرسه شدیم. بین راه رو به سحر کردم و گفتم: «چه حیف شد که امسال درسمان تمام می شود.»…
او لبخندی زد و گفت: من که خیلی خوشحالم، چون دیگه نمی خواهم درس بخوانم…آهی کشیدم و گفتم: ولی من نمی توانم درس را فراموش کنم باید سعی ام را بکنم تا در کنکور قبول شوم. سحر با لحنی شوخ گفت: البته اگر مجید بگذارد… لبخندی زدم و گفتم: اون بیچاره که حرفی نداره خودش گفته تا جایی که دوست دارم درسم را ادامه بدهم…. سحر باشیطنت گفت: بله، الان هیچی نمی گه، ولی بعد که باهم ازدواج کردید و آقا خرش از پل گذشت می گوید درس بی درس و آن وقت شما باید در خانه بنشینید و برای او آشپزی کنید…
باز هم بالبخند گفتم: مهم نیست همین که در کنار او باشم کافی است…سحر دوباره گفت: راستی شقایق، کی عقد می کنید؟ هر وقت از که ماموریت برگردد…
– کی برمی گرده؟
– چهار روز دیگه… نمی دونی توی این سه هفته که نبود دلم برایش تنگ شده و برای دیدنش لحظه شماری می کنم…
سحر لبخندی و زد این بار بالحنی آرام پرسید: تنها رفته یا آقا سعید هم همراشان است؟
به او نگریستم و گفتم: تا حالا امکان نداشته جدا از هم به ماموریت بروند… همیشه باهم هستند
باخنده گفت: درسته، حق با توست…