دانلود رمان چشم هایت pdf از کیاندخت_۷۰ برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مهرآسا پرتو بر اثر یک حماقت بطور ناخواسته وارد یک باند دزدی و به یک دزد حرفه ای تبدیل میشه و سوژه ی آخری که برای دزدی باهاش برخورد میکنه کیان نام داره، کیانی که دلش رو میبره و میخواد مهرا رو از اون باند بیرون بکشه ولی همه چیز به این آسونی نیست… این وسط دوست صمیمی کیان هم دل به مهرا میبنده و یه مثلث عشقی بوجود میاد که انتخاب رو برای مهرا سخت میکنه و اینکه آخرش چی میشه قابل پیش بینی نیست….
دختر جوان آخ بلندی گفت و اخمهایش در هم رفت. منشی با شتاب جلو آمد:
_خانم مهندس حالتون خوبه؟!
ابروهای خوش حالت دختر درهم رفت:
_نه پس دارم برات ناز میکنم! حواسمو پرت کردی!
بعد صدایش را بالاتر برد:
_صدبار به مش رحیم گفتم قفل این کمد وامونده رو درست کن! میخش اندازه میخ طویله زده بیرون!
دستش را به کمر گرفت و غرغرکنان به سمت دستشویی رفت .منشی تند تند به سخن آمد:
_چشم چشم حتما بهش میگم. خانم مهندس میخواید کمکتون کنم ببینم خدایی ناکرده کمرتون…
_لازم نکرده شما تشریف ببر بیرون!
منشی دیگر ماندن را جایز ندانست حتی یادش رفت پیغام را برساند با عجله بیرون رفت و در رابست!
دختر مانتویش را بالا زد و غرغرکنان گفت:
_وحشی یواش تر! در شکست! ارث بابات نیست که!
پشت به آینه شد و مانتو و لباسش را کامل بالا زد! آهی کشید کمرش به اندازه چهار پنچ سانت کبود و قرمز شده بود. چشمهایش کمی بالاتر رفت و نا خود آگاه رنگ غم گرفت. مدتها بود که نمیخواست به آن خطهای روی کمرش که گوشت اضافی آورده بودند بنگرد! تنها بر غمش افزوده میشد به خاطر آورد روزی که حواسش نبود و جلوی بهگل لباس عوض کرده بود. بهگل با تعجب به زخمها نگریسته بود. چیزی نپرسید اما تمام چشمهایش دنبال جواب بود که این زخمها جای چیست؟!