دانلود رمان عشقت را انتخاب کن pdf از ققنوس برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
این قصه مردی مصمم و با اراده و محکمه که بطور اتفاقی در مقابل دختری قرار میگیره که به دلیل مشکلاتی قصد خودکشی داره. باید دید پسر قصه ما چه سرنوشتی برا خودش رقم میزنه …
به سختی خودش را از نرده های پل بالا کشید. لب نرده ها ایستاد و زیر پایش را نگاه کرد. ارتفاع زیادی تا پایین بود. رودخانه وحشی زیر پل جاری بود. چشمه اشکش روان بود و قلب شکسته اش هیچ گونه تسکین داده نمیشد. با خودش زمزمه کرد…
_ خدایا جهنمت رو آماده کن که اومدم …..دستهاش رو به پهنای شونه هاش باز کرد و چشماش رو بست. قطره اشکی قبل از او به دره سقوط کرد. خودش رو رها کرد تا سقوط کند. دلش از معلق شدن در هوا فرو ریخت. اما ناگهان احساس آویزان شدن کرد. چشمانش را باز کرد.
جوانی محکم به لباسش چنگ انداخته بود با فریاد به دوستش گفت:
_ مهران محکم کمر منو نگه دار…. جوانی دیگر درحالی که کمر علیرضا رو محکم نگه داشته بود با لهجه مشهدی گفت:
_دیونه چکار موکنی…..علیرضا با همه توانش خم شد و دستان دختر را گرفت. ترسی مبهم از پرت شدن وجود دختر را گرفته بود. با این حال فریاد میزد…
-ولم کن …لعنتی بذار بمیرم …
_ دهنتو ببند بیا بالا …. علیرضا با همه قدرتش او را بالا کشید ترس از پرت شدن باعث شد دختر تقلایی نکند و علیرضا اورا از پل بالا کشید. هر دو روی پل ولو شدند. علیرضا سخت نفس نفس میزد و خیره به دختر چشم دوخته بود. دختر عصبانی به او نگاه کرد…
_ تو از کجا پیدات شد هااا؟؟؟ ..چرا نذاشتی خودمو خلاص کنم ….هق هق گریه دیگر امانش نداد…
علیرضا چند نفس عمیق کشید و گفت:
_ دیوونه چرا میخواستی این کار و بکنی؟ ….از جاش بلند شد و به سمت دختر رفت….