دانلود رمان ما دو تا بودیم pdf از Mozhgan_g برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زیر آسمون آبی یا آسمون کبود، فرقی نمیکنه زندگی به کام ما نبود. مادو تا بودیم، هر دومون خسته از گذشته… دوتا شخصیت عجیب یکی خوب و یکی نبود… ما دو تا بودیم…این داستان خیلی از ماهاست…یه دختر عاشق…یه پسر عاشق…..یه زندگی عادی…..اما تا کی…تا کی عاشق میمونن….تا کی دووم میارن….ما آدما تا کی عاشق همیم…و یک پایان که قابل حدس نیست..
با ضربه ای که به پشتش خورد روشو برگردوند که با حمزه رو به رو شد…
حمزه: باز که رفتی تو نخ دختر مردم…
دوباره برگشت و به دختر روبه روش چشم دوخت. که ھی واسش ناز و ادا میومد… قیافش به لطف عملای متعددی که انجام داده بود…میشه گفت بدک نبود…یه تره از موھاشو فر ریخته بود تو صورتش… ھمون طور که داشت آنالیزش میکرد، به حمزه گفتم: ھومممم….بدک نیست..برم بھش شماره بدم..
خواست بره که حمزه دستشو از پشت گرفت و گفت: میشه بفرمایید اون میترا خانوم چی میشه ….
-میترا؟؟ میترا کدوم بود؟؟
-ھمون که تو شمال باھاش دوست شدی..
-اھا اون…ولش زیادی دوره نمی صرفه ھر ھفته بکوبم برم شمال..
-چرا آدم نمیشی پسره..
-خب تو که میدونی من آدم بشو نیستم پس ولم کن..
دستشو از تو دست حمزه بیرون کشید و خواست بره طرفه اون اما اون اونجا نبود..
برگشت سمت حمزه که دید داره با لبخند نگاھم میکنه…
-دلت خنک شد…
-اره عجیب چسبید..
خندید و گفت: کوفت…بیا بریم سر کلاس…
و با ھم به سمت کلاس حرکت کردن…بین راه دوباره نصیحتای حمزه شروع شد…
-آخه من به تو چی بگم سپھر…چرا دست از این کارات بر نمیداری…کی میخوای آدم بشی… ھیچ کس از دختر بازی به جایی نرسیده..تمام..
سپھر اومد وسط حرفشو گفت: تمام ھم سن و سالام الان دکترا دارن ولی من ھنوز تو لیسانس موندم…ول کن بابا من خودم ھمه ی اینا رو فولم…