دانلود رمان زمان عاشقی pdf از فاطمه نصرالهی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری ازجنس شیشه مثل همه دخترا، شروشیطون و مغرور و همچنین خوشگل، واسه دخترقصه ما یک سری اتفاق میوفته که مسیر زندگیشو عوض میکنه. علی رغم این که هرکی می بینتش عاشقش میشه، امایه نفرازش انتقام میگیره….
پرنیا: عرشیا پاشو پاشو دانشگاھم دیرشد…
عرشیا: حالا امروز نرو خوابم میاد.
یھو یه فکرشیطانی به سرم زد .رفتم سریخچال پارچ آب یخ رو برداشتم و رفتم بالا سرش که یه دفعه ھشدارگوشیش زنگ زد. من ازترس جیغ بنفشی کشیدم و پریدم که پارچ آب رو ھوا معلق موند. اون بیچاره ھم ازجیغ من پاشد که مصادف شد با ریختن آب روی عرشیا که پارچ آبم افتاد رو پاش. حالا روی پا بپر بپر میکرد منم نشسته بودم و شکممو گرفته بودم آی میخندیدم…. آی میخندیدم…
عرشیا باحرص: ایشالا فلج بشی که پامو فلج کردی. ایشالا با سر بری تو آب یخ که این بلارو سر من آوردی. یه نگاه به ساعت کردم و بغض گلومو گرفت و گفتم عرشیا دیرم شد. روزاول دیر برم وای به حال بقیه روزا… عرشیا به ساعتش نگاه کرد و با تعجب گفت ساعت چند کلاس داری؟ گفتم ساعت ۹:۳۰…عرشیا گفت خاک توسرت ساعت تازه ھشت و نیمه! ساعت گوشیم و نشونش دادم …ساعت گوشیشو نشون داد بعد یه دفعه گفت دعاکن ساعت گوشی من درست باشه.
سریع به سمت ساعت بزرگ پذیرایی رفت و برگشت و با ناراحتی به من خیره شد و نشست منم بغضم شکست و یه قطره اشک از چشمم چکید که یه دفعه عرشیا ھمون طورکه نشسته بود مثل بمب ازخنده ترکید. حالانوبت اون بود شکمشو گرفته بود و میخندید. به سرعت دو به سمت ساعت پذیرایی رفتم بعله ساعت ھشت ونیم بود… تودلم ازحرص ھرچی فوش آبدار بلد بودم نثار برادر بزرگوار کردم.