دانلود رمان سروین pdf از بیتا فرخی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختر شخصیت اصلی داستان تو دفتر خاطرات مادرش داستان زندگی مادرشو می خونه که مادرش در زمان قبل انقلاب با پسر همسایشون عاشق هم بودن که اون پسر تو زمان تظاهرات شهید میشه و پدر دختره هم که متوجه میشه دختره رو کتک میزنه و برادر پسره برای نجاتش از اون خونه باهاش ازدواج میکنه.
هرگز پدرش را آنگونه کلافه و پریشان ندیده بود. بی صبرانه ثانیه های معکوس چراغ قرمز را می شمرد….نمی دانست چرا ان فرمان ایست اجباری طولانی تر از همیشه به نظرش می رسید. از روی عادت دست برد و موهای صاف و سیاهش را زیر روسری زرد رنگش مرتب کرد. بعد رو به مرد میانسال و اندک فربه ای که روی صندلی جلونشسته بود گفت: دایی ناصر! میشه اون شیشه رو بدید بالا…از بوی دود خفه شدیم.
مردی که ناصر خطاب شده بود و نارحتی اش کمتر از پدر به نظر نمی رسید، شیشه را تا انتها بالا داد. همان لحظه چراغ سبز شد اما حتی دنده ماشین تغییر نکرد!
_حواست کجاست؟چرا حرکت نمی کنی؟!
پدر که انگار از میان افکار دور و درازی بیرون کشیده شده بود لحظه ای طول کشید تا به خود بیاید و ماشین خود را حرکت دهد. برای دقایقی سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد.سکوتی که انگار آبستن حرف های ناگفته ی زیادی بود و دختر جوان را بیش از پیش بی حو صله می کرد.
_کی فکرش را می کرد این طوری بشه؟
ناصر بود که آن سکوت با صدای خشدارش شکست. جمله اش اضطراب را با اندوه و افسوس توام کرد و نتیجه اش این شد که پدر بیشتر در خود فرو رود. حتی دختر به خوبی توانست حلقه اشک و اخم های در هم گره خورده از نارحتی پدرش را در آیینه جلوی ماشین ببیند. با خودش فکر کرد :”اخه این اتفاق چه ربطی به ما داره؟”و لبهایش را بر چید.