دانلود رمان صلیب عشق pdf از پردیس نیک کام برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
قصه اینجاست….که شب بود و هوا ریخت بهم…. من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم ……داستانی عاشقانه و زیبا به قلم پردیس نیک کام…
آخرین بشقاب توی سینگ رو هم آب کشیدم و دستامو به کمک گوشه دامنم خشک کردم. در سلول با صدای بلندی باز شد و صدای زمخت نگهبان توی سرم پیچید.
_آناستازیا….
_بله
_راه بیوفت ملاقاتی داری…
تای ابروم بالا رفت…. کی میتونست باشه! دمپاییامو پام کردم و دستی به لباس هام کشیدم. چادر کهنه توسی رنگی رو روی سرم انداختم و از سلول خارج شدم. نگهبان نگاهی بهم انداخت و اشاره کرد دستامو جلو ببرم. دستبند رو به مچم زد و گفت:
_د یالا را بیوفت تا صبح وقت ندارم مثل بز منو نگاه کنی.
پوزخندی زدم و کنارش راه افتادم. از پیچ و خم راهرو راه رد شد و جلوی اتاقی ایستاد. دستگیره در رو پایین کشید و در و باز کرد. بازومو محکم چسپید و تقریبا پرتم کرد توی اتاق. دستمو به چادرم گرفتم تا از سرم نیوفته. اما با وجود دستبند کار خیلی سختی بود! تنها یه میز چوبی کوچیک با دوتا صندلی که یکیشو یه زن پر کرده بود؛ اشیاء اتاق رو تشکیل میداد.
آب گلومو با استرس قورت دادم و جلو رفتم. زن به عقب چرخید و با لبخند عمیقی نگاهم کرد. برای خالی نبودن از احساس لبخند محوی زدم و جلو رفتم.
_بشین لطفا عزیزم.
صندلی رو عقب کشیدم و آروم نشستم.
– شما کی هستین؟
_من وکیلتم. ینی از این به بعد اینطور خواهد بود.
_وکیلم!
_بله؛ وکیلت… دادگاه برای رسیدگی به پروندت منو فرستاده.
_عجیبه…
_چی!؟
_هیچی!
سکوت کردم و به چهراش خیره شدم.