دانلود رمان هم ناله با نی pdf از مهدیه عشرتی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی. دیگران چون بروند از نظر از دل بروند…تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی… بی صدا اشک ریختم، آن هم نه برای خودم، نه از درد …از داغی که رضا بر دلم گذاشته بود. داشتم از درون می سوختم. انگار روی قلبم گلوله ای از آتش گذاشته بودند. شقیقه ام دل دل می کرد.
هنوز از پیچ جاده نگذشته بودم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی تلفن که روی داشبورد بود انداختم. مامان بود، در حالیکه گوشی را برمی داشتم زیر لب گفتم همین چند دقیقه ی پیش با هم حرف زدیم!
_ سلام مامان، چی شده دوباره زنگ زدید؟
_ سلام عزیزم، چیزی نشده اون موقع هی قطع میشد درست نتونستم باهات حرف بزنم، ببینم کجایی؟
_ هنوز تو ده نرفتم، سر جاده ایستادم.
_ ببین مامان جان، هنوزم دیر نشده وقت داری برگردی؛ دلم شور میزنه، تو اون خونه وسیله ی گرما نیست، مغز استخونش سرده، خودت که از آب و هوای اونجا بهتر خبر داری.
_ چی میگید مامان؟ این همه راه نیومدم که حالا برگردم، ما که در مورد این موضوع اینقدر با هم حرف زدیم، حالا چرا نظرتون عوض شد؟ موضوع این نیست لطفا بگید چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
_ چرا به مجید نگفتی داری میری؟
با تعجب گفتم نکنه شما بهش گفتی؟
_ چند دقیقه پیش زنگ زد میخواست با تو حرف بزنه مجبور شدم بهش بگم.
_ وای مامان ….
صدای مامان رو میشنیدم که مرتب صدام میکرد. صدات نمیاد، شنیدی چی گفتم؟
با حرص گوشی رو روی صندلی کناری انداخته و زیر لب گفتم: باز قطع شد…
نفس عمیقی کشیده و نگاه لرزانم را به روبه رو دوختم، قبل از اینکه حرکت کنم تلفن دوباره زنگ خورد… گوشی را برداشته و اینبار با ارامش بیشتری گفتم: شما که می دونستید مجید چقدر با با اومدن من به اینجا مخالف بود، چرا بهش گفتید؟ میخواستم وقتی از مسافرت برگشت خودم باهاش صحبت کنم…