دانلود رمان پاپیتال pdf از نگین باقریان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
از سنگینی دردهاست که آدم لب فرو می بندد و حرفهایی را که در لحظه جان گرفتنشان در نطفه خفه میکند،زنجیروار تبدیل به بغضی سترگ میشوند و تا نفَست را از سینه نستانند و جان بر لبت نکنند، آنوقت است که چاره ای نداری و باید سر به بیابان بگذاری که شاید زیر شلاق انتقامشان، ویران نشوی … اما خوبترین من! تو به گوشه دنجی در دل کویر می مانی که از پس تقدیر و سرگشتگی، در روزنه آخرین امید به تو پناه می آورم و بی درنگ مرا پیچک وار در پرنیان آغوشت، تنگ می فشاری تا زنده بمانم…
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد….
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بشتر باشد، علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داری و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد، باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.