دانلود رمان دیوانه و دلبر pdf از زهرا عابدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان درباره ی دختری به اسم دلاراست که پا توی مسیری میذاره که نمیدونه قراره چه اتفاقایی براش بیفته و با پسری آشنا میشه که هم زیبا ترین حس هارو باهاش تجربه میکنه و هم تلخ ترینشون رو…
سریع کتمو درآوردم و انداختم روش و بلندش کردم. گرفتمش تو حصار دستمام و سریع دوییدم سمت در که اگه بیشتر وقت تلف میکردم خودم هم بیهوش میشدم. سرفه امونم رو بریده بود ولی باید بخاطر دلارا طاقت می آوردم. وقتی رسیدم به در اوضاع واقعا افتضاح بود. کل در رو آتیش پوشونده بود. نفسمو توسینه حبس کردم و دلارا رو محکم تر گرفتمش. با یه تصمیم آنی از در پریدم بیرون و نفس حبس شدمو رها کردم…
دوییدم اون طرف تر و دلارا رو گذاشتم روی زمین رو به آدمایی که دورمون جمع شدند داد زدم: یکی امبولانس خبر کنه…
+دلارام؟ خانومم چشماتو باز کن ببین من اینجام…
وقتی دیدم عکس العملی نشون نمیده شروع کردم به دادن تنفس بهش…
+زودباش دختر زوباش…
+دلارا جان دارا…مرگ من چشماتو باز کن وای… دلارا نگاه کن من اینجام…
دیگه به ضجه افتاده بودم دوباره داشت اتفاقای اونروز تکرار میشد…
دوباره یکی از عزیزترینام داشت رو دستام جون میداد. با هق هق دستامو کشیدم رو صورت مهتابیش و گفتم:
+ دلارا…اصلا هر چی تو بخوای…هر…چی ت تو بگی…به جان…یاسمین…م میرم تو تو فقط بهوش بیا…د دلارا…لعنتیا پس این آمبولانس چی شد…
+نفسم …اینکارو با من نکن تورو جون رایان نکن نرو دلارا…
سرشو گرفتم تو بغلمو از ته دل زار زدم، دلارای من رفته بود رفته بود…