دانلود رمان نفوذ دو ناشناس pdf از زهرا سادات برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
واسه بسیاری از انسان ها مهمه که به هدف و آرزوشون برسن….. به طوری که این رویاها یا آرزوها گاها موجب گذشتن از خیلی چیزا وحتی خانواده رو به دنبال داره. دختری از جنس شب به اسم رستا، هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند سد راهم شود؛ حتی چشمان وحشی مشکی تو. سعی نکن با کمند چشمانت اسیرم کنی. کمند چشمانت نه تنها مرا اسیر نمی کند بلکه حس شیرین انتقام را برایم لذت بخش تر میکند…
_خانوم… خانوم…
باصدای پسر فروشنده به خودم اومدم گفتم؛ چند شد؟
_قابل نداره ۳۰۰۰تومن…
از توی کیف پول چرمم۵۰۰۰ تومن درآوردم دادم به ماهی فروش. تنگ ماهی گرفتم از دستش که ماهی توش بود. به طرف خیابون حرکت کردم. حال منم مثل ماهی قرمز داخل تنگ بود. اونم مثل من سرگردون و تنها بود از این ور تنگ به اون نور تنگ میرفت.
با صدایی که منو خانوم خطاب میکرد برگشتم… فروشنده بود که نفس نفس میزد
_چیزی شده؟
دستشو به طرفم دراز کردو گفت؛ بقیه ی پولتون… اون موقع بود که متوجه شدم به جای ۳تومنی ۵تومنی دادم…لبخندی به صورت مهربونش زدمو گفتم؛
_بقیش مال خودت اینم عیدی از طرف من…
چشمان پسر بچه از فرط خوشحالی برق زد و ازم تشکر کرد…
راهمو به طرف کافه کج کردم بعد از حدود یه ربع رسیدم کافه…. درو باز کردم با صدای در همه به طرفم برگشتن…. سنگینی نگاه های تک تکشون روی خودم حس میکرد از کنار میز پسری که مثل من همیشه تنها به کافه میومد رد شدم. پله هارو یکی یکی طی کردم تا رسیدم به پاتوق همیشگیم میز کنار پنجره….. صندلیو کشیدم بیرون و نشستم. از پنجره زل زدم به آدمایی که در تکاپو بودن یکی مشغول خرید سبزه و سین هفت سین دیگری آجیل و میوه…