دانلود رمان سه pdf از علی پاینده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
جسدش پخش و پلا روی سرامیک های کف سالن اداره افتاده بود. درست به همان شکل که در رؤیا او را رها کرده بودم. چه طور چنین چیزی ممکن است؟! در ابتدا از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم اما وقتی خوشحالی ها تمام شد، آن گاه بار دیگر سؤالات به ذهنم هجوم آوردند. من خواب هر کس را که می بینم، آن شخص می میرد. در ابتدا شهاب. خبرش را در روزنامه خواندم. . .
سوار ماشین گران قیمت معصومی “جنگیر” هستم. ماشین جلوی در مجتمع چهار طبقهی سفید رنگی متوقف میشود. در را باز میکنم. نگهبان دم در فریاد میزند.
– اینجا توقف ممنوعه. یه جای دیگه وایسین.
– شما برین آقای طهماسبی؛ ماشین رو پارک میکنم و مییام.
پیاده میشوم و در سوناتا را میبندم. نگهبان جلوی ورودم را میگیرد. کارتم را نشان میدهم. میلهی جلوی ورودی را بالا میبرد. تعجب میکنم که زیاد کنجکاوی نکرد؛ در غیر اینصورت با مشکل مواجه میشدم. من دیگر اجازهی رسیدگی به این پرونده را ندارم اما گویی نگهبان از قبل منتظر آمدنم بود! به نظرم با اینکه اینجا تیمارستان است، اما باز هم حالت عادی یک بیمارستان روانی را ندارد و اوضاع قمر در عقرب است!
سر و صداها از طبقهی سوم شنیده میشوند. “بخش زنان” همانجایی که مقصد من است. آرام آرام پیش میروم. زودتر از آنچه فکر میکردم معصومی سر میرسد. نگهبان یک لحظه جلوی او را میگیرد؛ اما انگار زود یادش میآید که همراه من است. معصومی به من ملحق میشود.