دانلود رمان سایه نحس pdf از fariba_a برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
امروز خانواده پارسا رو به خاک سیاه می نشونم. امروز حتی اون آبرویی که جدم هم جمع کرده ریخته میشه نمی دونم بابام حظور داره یا نه ولی کاری که حتی اون نتونست بکنه من می کنم. رفتم تو یکی از اتاقای ویژه… آرایشگر اومد… فیلم بردار هم….یه عکس گذاشتم جلوی آرایشگر…
پاهامو توی شکمم جم کرده بودم و رو کاناپه دراز کشیده بودم. این اولین خواستگاری نبود که می رفت و پشت سرش و نگاه نمی کرد. همه فقط یه جلسه میومدن. خاله میگفت شاید برات دعا باز کردن منم هر دفعه قهقهه می خندیم و می گفتم اخه خاله من، من کیو دارم که بخواد برام دعا باز کنه… فقط22سالم بود دانشجوء ترم آخرمدیریت بودم. شاید یه کم سنم واسه ازدواج کم بود ولی از سربار بودن خسته بودم ….
رفتم کنار پنجره وایسادم و برگ ریزان پاییز و تماشا کردم …. مدتی بود که با امین آشنا شده بودم هم دانشگاهی بودیم …. پسر خوبی بود ولی …. بی خیال……
-فریال!!!!!!!
با صدای سپیده به خودم اومدم سپیده دختر خالم بود صورت گرد و قد متوسط هیکل نسبتا تپلی داشت که به خانواده باباش رفته بود.
-بله؟
-کجا سیر می کنی دختر تو هپروتیا…
لبخند نه چندان واضحی زدم.
-داشتم خواستگارای یبارکیم و میشمردم که حسابش از دستم نره…
-بی خیال بااا پسره یه لا قبا اندازه این حرفا نبود بهتر که نشد اسگل
-چی بگم والا… بی خیال خاله کجاست ؟؟؟
-نمی دونم الان اینجا بود…
باشه ای گفتم و از جام بلند شدم از پله ها رفتم بالا تو اتاق سپیده که چند ماهی میشد اتاق منم شده بود… روی صندلیه میز توالت نشستم نگاهی به صورت رنگ و رو پریدم کردم پوست سفیدی داشتم لب های قلوه ای چشمای عسلی دماغم به کم پایینش گرد بود و یه غوز کوچیک داشت موهام خرمایی و بلند بود تقریبا تا پایین کمرم قدم بلند بود و لاغر اندام …. همه می گفتن کپیه مامانمم .مادری که حتی یک بارم آغوشش رو لمس نکردم!