دانلود رمان دختری از دیار ناشناخته pdf از DENIZ_SH برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دخترک قصه ما محکومِ…! محکوم به ابدی بودن محکوم به ترس، محکوم به تنهایی، دختری که بین دخترای هم سن و سالش یه ناشناختهس، مثل اجدادش، دختری که از وقتی به دنیا اومد محکوم شد … فقط در این میان ماری مهربون بود که اونو نگه داشت و نذاشت بیشتر از این رنج بکشه، زندگی دخترک خوب بود مثل بقیه، نمی خواست بهترین باشه فقط میخواست عادی باشه مثل بقیه…. دخترک فراموش کرده بود ناشناختهس تا اینکه مجبور شد برای تحصیلات دوره دبیرستانش به شهر بره؛ دوری از ماری و ساوان عذابش میداد. شب های مدرسه ترسناک بود… پر از کسایی که ادعا میکنن عادی هستن ولی مثل دخترک نقاب زدن، نقاب هایی با طرح انسان ولی ظاهر هایی از جنس گرگ و خون آشام…
آرام آرام به داخل خانه آمد. به محض اینکه پایش را داخل خانه گذاشت کلاغش شروع کرد.
_اوووه ماری این چیه. قار قاار بیارش جلو.
ماری _ اه ساوان بس کن صدات هنوز تو گوشمه مگه صد بار نگفتم وقتی جز من و تو، تو این اتاق هست حرف نزن هان؟
ساوان_ واای ماری کوتاه بیا این بچه گربه چه می فهمه ما چی میگیم.
ماری_ ساوان احمق ما الان یه مفقود به حساب میایم و لورد از هر فرستی برای پیدا کردنمون استفاده میکنه یکم فکر کن شاید این یه جاسوس باشه….
ساوان می خواست چیزی بگوید که نوزاد شروع کرد به گریه کردن نوزاد ابتدا آرام گریه میکرد ولی وقتی دید کسی توجه نمی کند شروع کرد به جیغ زدن.
ساوان _ ااااه ماری بیا این بچرو خفش کن دلت نمی خواد که تیکه پارش کنم هان؟
ولی ماری جوابی نداشت بدهد. با دقت به چهره نوزاد نگاه میکرد. اگر واقعیت داشت چی؟ اگر بچه هم جزیی از آنها باشه چی؟ فکری به سرش خطور کرد سریع بر سر ساوان که هنوز داشت حرف میزد داد کشید…
ماری: ساوان خفه شو و برو از تو قاوصندقم انگشترمو بیار.
ساوان- قاااار چیشده دوباره یاد جوونیات کردی نکنه میخوای جادو جنبل کنی هان؟
ولی وقتی نگاه خشمگین ماری را دید لال شد و از دهلیز کنار کلبه پرواز کنان انگشتر را آورد و با خود فکر کرد اگر کمی بیشتر حرف بزند قطعا لال خواهد شد. ماری انگشتر را در دستش فشرد و با احتیاط مقابل چشمان هوشیار نوزاد قرار داد کودک ابتدا سرخ شد مثل اینکه نمیتوانست نفس بکشد ناگهان جیغی کشید و ساوان از هوش رفت پیرزن آرام انگشتر را زمین گذاشت….