دانلود رمان عشق هرگز نمی میرد pdf از samaneh_h برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سه تا دوست تو این رمان داریم که از بچگی باهم بودن و تو آرایشگاه کار میکنن وضع مالی خوبی ندارن. ساقی شخصیت اصلی رمان هست؛ اون بخاطر به دست آوردن پول با پسرا دوست میشه و بعد یه مدت ولشون میکنه تا اینکه چرخ روزگار چرخید و عاشق شد… سختی زیادی هم تحمل کرد اما آخر به عشقش رسید و پولدار هم شد…
پشت میز کارم نشسته بودم که در باز شد. ناخودآگاه دستم رفت سمت مقنعه ام و آوردمش جلو. مهندس زارعی اومد داخل از جام بلند شدم و گفتم: سلام آقای مهندس…..مهندس با خوش رویی گفت: سلام خانم باقری خوبی دخترم؟
من: مرسی به لطف شما…
به موهای سفیدش نگاه کردم و بعد به چشمای آبیش که به طوسی می خورد خیره شدم. چشاشو که می دیدم بهم آرامش میداد درست مثل بابای خدا بیامرزم.
دماغشم تپله و قیافه اشو بامزه میکنه. در کل آدم مهربونیه هیچوقت ندیدم عصبی بشه یا با کسی دعوا کنه. تقریبا نه ماه اینجا کار میکنم و از کارم راضیم. بر عکس همیشه که از همه چیز گله میکردم ولی تواین شرکت همیشه حالم خوبه. تا به خودم اومدم دیدم مهندس نیس رفته تو اتاقش. منم سرجام نشستم که گوشیم زنگ خورد…
ساجده بود… با صدای کشدار جواب دادم: بله…
ساجده: بله و بلا کجایی ساقی؟
من: کجا میخواستی باشم.. شرکتم دیگه.
ساجده: اوف تو هم کشتی ما رو با این شرکت. من میگم برو با این مهندس عروسی کن که شب و روز پیشش باشی. دیگه مجبور نیستی هر روز کله سحر بری شرکت..
من: ساجی خفه شو اون جای پدر منه بعدشم چیه فکر کردی همه مثل جناب عالی تا لنگه ظهر خوابن. نه عزیزم ما اهل کاریم.
ساجده: به جان تو امروز زود بیدار شدم. ۱۱زود دیگه…