دانلود رمان فصل های زرد انتظار pdf از زهرا متین برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
خانواده پرهامی دو قطبی بود. یک قطب افسانه و پدر که صمیمانه عاشق هم بودند و قطب دیگر مادر و امیر وحسام! عشق تصادفی افسانه با بهروز که مردی متاهل و ثروتمند است پدر را شدیدا ناراحت می کند ولی افسانه نیز خیال ندارد زندگی بهروز را از هم متلاشی کند، ورود دکتر آرش به زمره عاشقان افسانه، پدر را امیدوار می کند که می تواند تنها دخترش را به دست های امینی بسپارد که او را از گزند برادران نابکار و مادر ساده لوح حفظ کند. ولی تهدیدهای بهروز……
به شدت خسته بودم. روزی سخت وطاقت فرسا را پشت سر گذاشته بودم و توش و توانی برایم باقی نمانده بود تا خرید منزل را هم بکنم. فکر کردم عصر که امید را به پارک می برم، در راه بازگشت به خانه این کار را خواهم کرد. به محض اینکه به خانه رسیدم، مادرم سرآسیمه به استقبالم آمد و گفت:
“چقدر دیرکردی، دختر. ساعت از پنج هم گذشته. اصلاً معلومه کجایی؟”
جوابش را ندادم. همچنان که به دنبالم می آمد، یک نفس حرف می زد.
“این بچه م که امونم رو برید از بس پرسید چرامامان افسانه نیومد. تلفن شکرت هم جواب نمی داد.”
رمق جواب دادن نداشتم. از سربی حوصلگی گفتم:
“مامان، بذار از راه برسم، اون وقت میگم چی شده.”
هنوز شر مادرم خلاص نشده بودم، که پسرم جلو دوید و شروع کرد:
“مامی جون، چقدر دیر کردی! مگه قول نداده بودی منو ببری پارک؟”
خم شدم، اورا بوسیدم و گفتم:
“هنوزم سرقولم هستم، عزیزم.”
با لب لوچه ای آویزان گفت:
“آخه پس کی؟”
گفتم:
“یه کم به مامان فرصت بده خستگی درکنه. چشم، می برمت.”
مادرم گفت:
“یه آبی به سر و صورتت بزن و بیا تو مهمونخونه. مهمون داری.”
تعجب زده پرسیدم:
“کی؟”
گفت:
“اگه بگم کی، شاخ در میاری.”
به مادرم زل زدم. زبانم بندآماده بود. تته پته کنان گفتم: “بهروز؟!”
سری تکان داد وگفت:
“نه. مادرش.”
خشکم زد. یعنی چه کارداشت؟
هنوز از حالت بهت خارج نشده بودم که صدای ملیحح خانم را ازپشت سر شنیدم.”سلام، افسانه جون.”