دانلود رمان عشق فراموش شده pdf از باران 18 برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
باران سال آخر دبیرستان رو میگذرونه که توسط خواهرش متوجه ی موضوع مهمی میشه که کاملا باهاش مخالفه ولی مجبور به پذیرفتنش میشه تا اینکه…
– بهش نمیگم. بیشتر فکرکن. حالا تا مامان صدامون نکرده پاشو بریم توخونه…
تمام شب را با حرف های بیتا به صبح رساندم. نمی توانستم با عقل و منطق تصمیم بگیرم و تنها چیزی که مرا راهنمایی میکرد، احساساتم بود. با صدای بسته شدن در خانه که نشان از رفتن آراد بود از جا برخواستم. بعد از آنکه رخت خوابم را جمع کردم به سمت آشپزخانه رفتم، با دیدن مادر که در حال تدارک دیدن ناهار بود گفتم: صبح بخیر مامی….
– صبح بخیر، تو که بعد از ظهری هستی، یکم بیشتر میخوابیدی…
– درسته، اما یکم درس دارم. بیتا رفت خونش؟
– آره، صبح زود رضا اومد دنبالش… بشین صبحونتو بخور…
بعد از خوردن صبحانه، کتابهایم را باز کردم تا چیزی بخوانم، اما ذهنم باحرفهای بیتا کششی برای درس خواندن نداشت. بعد از ساعاتی کلنجار رفتن درسم را تمام کردم. مادر همانطور که به آشپزخانه میرفت رو به من گفت: بسه هر چی درس خوندی، بیا ناهارتو بخور دیرت نشه. در حالی که از جایم بلند میشدم تا حاضر شوم گفتم:چیزی میل ندارم…
– از کی تاحالا بدون ناهار میری مدرسه؟
– مامان گیر نده. باور کن سیرم…
صدای دانش آموزان فضا را پر کرده بود، ناظم مدرسه با سوتی که در دست داشت همه را به نمازخانه راهنمایی کرد، من در صف جماعت به نماز ایستادم در حیاط مدرسه همه به سمت سالن هجوم آوردند، در افکارم غوطه ور بودم و به سمت کلاس میرفتم، ناگهان صدای پروانه که میگفت: باران صبر کن، مرا متوقف کرد…