دانلود رمان فراموشم کن pdf از هانیه شبسترزاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نزدیک یه ساله که حافظمو از دست دادم و احساس میکنم یه پسربچم که تازه متولد شده،اطرافیانش رو تازه میشناسه و هیچی از گذشتش یادش نیست..اوایل خیلی بابت این موضوع کلافه بودم ولی از وقتی تورو تو مطب دکتر فاطمی دیدم همه چیز عوض شد، فقط به امید دیدن دوبارت میومدم مطب. دیدن حال روحی داغونت، گریه هات، چشمهای بی روحت بی اختیار ناراحتم میکرد. خیلی کنجکاو بودم که دلیل اینهمه ناراحتی و دل مردگیتو بدونم تا اینکه اون روز همه چی رو بهم گفتی…
– کامیار تو که هنوز آماده نشدی! دیگه چیزی به سال تحویل نمونده. پاشو لباساتو عوض کن بیا پایین…
– مامان تو رو خدا ولم کنید. حال و حوصله ندارم. مگه همین لباسی که تنمه چشه؟
– می خوای با لباس خونه بشینی پای سفره هفت سین! پاشو عزیزم..پاشو لباساتو عوض کن، شگون نداره.
– من تو اتاقم راحتم. شما برید به عیدتون برسید.
– پسرم آخه تا کی می خوای به این وضع ادامه بدی؟ خب اتفاقی بود که افتاد، ما هممون ناراحتیم ولی خب تقدیر این بوده. خواست خدا بود.
بغض توی گلوم نشست…
– خواست خدا بوده؟؟؟ چرا خواست خدا این بود؟ چرا خواستش زندگی خوش نبود؟ مگه چکارش کرده بودم؟ ناشکری کرده بودم؟ کفر گفته بودم؟ من که همیشه شکرش می کردم، چرا باید تقدیر من این میشد؟
قطره اشکی روی گونه ام چکید. مامان اومد کنارم روی تخت نشست و سرمو توی بغلش گرفت.
– با خودت اینجوری نکن پسرم. الان دو ماهه کارت شده اینکه بشینی توی اتاقت و به گذشته فکر کنی و اشک بریزی. با گریبه تو هیچی درست نمیشه. حتی غزاله هم دیگه برنمی گرده، فقط خودت و ما رو عذاب میدی.
سرمو بالا اورد و اشک هام رو با دستش پاک کرد. بوسه ای روی پیشونیم زد بلند شد و به طبقه پایین رفت. نگاهی به عکس خودمو غزاله که روبروی تختم به دیوار آویزون بود انداختم. غزاله رو محکم تو بغلم گرفته بودم و جفتمون رو به دوربین لبخند می زدیم. با پشت دست اشکی که روی چشمام هجوم آورده بود رو پاک کردم….