دانلود رمان تصاحب pdf از آروایان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در آشفته بازار شهری پر از خطر و قتل و جنایت، آتوسا در هجده سالگی پا به بخش دوم زندگی اش گذاشته و پس از چهارسال، فقدان ارزش و اعتماد اورا به بخش سومی می کشاند که سخت تر از قبل نبوده، آسان تر نیست. تصاحب داستان دخترهای تنهایی است که جسورانه خود را از میان گرگ ها بیرون می کشند و گاه، نداشتنِ قدرتِ دفاع از حریم و شخصیت، آن ها را از پا در می آورد. سرنوشت عاشقانه های دخترک تنها که واژه ی حمایت برایش غریب است، چه می شود؟
به اطرافم نگاهی انداختم، شهر از همیشه ساکت تر به نظر می رسید. بعد از یک پیاده روی نسبتا طولانی به خونه رسیدم. خونه ای که فقط اسم خونه رو برام یدک می کشید. کلید انداختم و وارد شدم. همه جا سوت و کور بود. انگار امشب خبری از دورهمی و مهمان و… نبود. از پنج تا پله ی پهن ورودی بالا رفتم. نشستم و کتونی هام رو از پام بیرون آوردم.
جورابم رو در آوردم، با تلخ خندی به پاهام نگاه کردم؛ انگشتام تاول زده بودن. نفس عمیقی از خستگی کشیدم. کفش هام رو داخل جا کفشی گذاشتم و وارد شدم. صدای موسیقی آرومی، فضا رو پر کرده بود. نور کم باعث شده بود متوجه حضور کسی نشم. چشمام که به نور عادت که آروم به سمت دستگاه پخش رفتم و خاموشش کردم.
تا صدا رو قطع کردم، صدای اردشیر خان بود که تنم و به لرزه درآورد گفت:
_روشنش کن.
آروم چشمی گفتم و دوباره همون صدا تو محیط خونه پخش شد.
-چرا انقدر دیر کردی؟
سمت صدا رفتم. رو به روش ایستادم و گفتم:
_پول همرام نبود. پیاده برگشتم.
-پیاده؟ چیزی که همرات نبود؟
-نه؛ همه رو تحویل دادم.
-خوبه. دیگه برو استراحت کن.
-چیزی نیاز ندارین؟
-نه.
-شب بخیر.