دانلود رمان گذر روزگار pdf از مژگان احتشامی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سرمای سرسخت و سوزناک زمستان می رفت تا جای خودرا با گرمای دلپذیر مطبوع بهار تعویض نماید. چهچهه بلبلان، برگهای سبز تازه جوانه زده و چمن های سرسبز تازه روییده و شور ونشاطی که حاکم بر چهره ی غمناک کودکان پرورشگاه دکتر عالمی شده بود، نشان از رسیدن بهار، این مهمان عزیز ودلپذیر می داد..
دکتر عالمی رئیس پرورشگاه در حالی که از پنجره دفتر خود به فضای بیرون چشم دوخته بود در عالمی دیگر سیر می کرد و پیش رویش یک شب سرد زمستانی را می دید که وقتی برای سرکشی به پرورشگاه می رفت صدای گریه بی امان کودکی اورا متوجه خود ساخته بود.در جست و جو صدا که ضعیف و نالان می نمود برآمده و کودکی بس کوچک و نحیف را پیچیده در قنداقی کثیف زیر یک درخت یافته بود. کسی همراهش نبود و کودک همچنان می گریست.
دلش به درد آمده، پیش خود فکر میکرد کدام بی رحمی در چنین شب سردی این کودک را رها کرده و رفته،به آرامی خم شد و کودک را در آغوش گرفت. گویی پر کاهی را از زمین برداشته است کودک وزن زیادی نداشت، او ترسیده بود و نگاهی به قنداق نه چندان محکم کودک انداخت و تکه کاغذی در آن یافت که روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:(( نامش را رضا بگذارید)) فقط همین و دیگر هیچ.
دکتر طفل ک.چک را با خود به پرورشگاه برد و تحویل پرستار شب داد تا کمی به او رسیدگی بنماید و خود مشغول تشکیل پرونده ای برای کودکی ناشناس به نام رضا شد. رضا شانزده بهار زندگی خود را درکنار دکتر عالمی و سایر کودکان بی سرپرست گذاشته بود.او درهان شب سرد زمستانی جایگاهی بس عظیم در قلب دکتر برای خود اشغال نموده بود.دکتر اورا به چشم فرزند خد می نگریست و پیشرفت های روزافزونش را زیر نظر می گرفت و کمک های فراوانی به او میکرد.