دانلود رمان میم مثل مرد pdf از حسنا (هکر قلب) برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اﻭ ”ﻣــﺮﺩ” ﺍﺳﺖ. خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی…آسایش برایش مفهومش آسایش توست، پس صبح تا شب در پی آسایشی است که سهمش را از عشق تو میجوید… اگر آن را دریابی! ﺩست،هایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦﺗﺮ ﺍﺳﺖ… تا به حال به دستهایش نگاه کردهای؟ هیچگاه بدون خراش و زخمدیدهای؟ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ… ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود… ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ میکند…و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ میبوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ میﺸﻮﻯ…به او سخت نگیر! او را خراب نکن! ﺍﻭ ﺭﺍ “ﻧﺎﻣــــﺮﺩ” ﻧﺨﻮﺍﻥ! ﺁن قدﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن!
چشامو بستم آروم آروم شمردم:
-یک، دو، سه، چهار، پنج، شیش، هفت، هشت، نه، ده… بیام؟!
هیچی نگفت، رفتم توی اتاق بابا یه اتاق خواب شیری شکلاتی بود، دیواراش ترک داشت، سقفش نم داشت، اتاقش ساده بود، تخت نداشت روی زمین می خوابید. یه کمد داشت که درش شکسته بود؛ توی اتاقش یه موکت له شده قهوه ای انداخته بود،در اتاق رو بستم، به سمت اتاق داداش نیما و سینا رفتم، اون اتاقم ساده بود؛ رنگ اتاق خاکستری، مشکی بود.
دیواراش سالم تر از اتاق بابا بود، دوتا کمد به رنگ مشکی و خاکستری کنار هم بودند، یه میز کامپیوتر روبهروی کمد بود که یک کامپیوتر کهنه و قدیمی روش بود. دوتا تشکم گوشه دیوار مرتب و تمیز تا شده بود؛ نیما مهندس کامپیوتره، مغازه تعمیراتی داره. سینا هم کارگر مغازه اسباب بازی فروشیه، بابام کارگر ساختمونه، همیشه وقتی بابام از سر کار میاد لباسش خاکیه و دستاش زخمیه.
در اتاق داداشامم بستم و رفتم اتاق خودم، اتاقم یه کمد دیواری داره و یه کتابخونه، اتاقم رنگش صورتیه ولی کمدهام سفیده، یه تخت دارم سفید، روتختیم صورتیه، یه عسلی کنار تختم دارم که سفید هست. وسط اتاقم یه فرش با طیف های سفید و صورتی. خیلی اتاقمو دوست دارم، همین که خواستم در رو ببندم بابام از پشت در بیرون اومد و بغلم کرد، من رو تخت گذاشت، قلقلکم میداد، کلی خندیدم بعد از چند دقیقه ولم کرد و گفت: نازنین، بابا باید بره سر کار یه چایی بهش میدی؟!
با لبخند گفتم: باشه بابایی….