دانلود رمان ویرانگران رنگی pdf از پریسا محمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دخترانی معمولی…اما ساده و خاکی….ویران میکنند زندگی پسرانی را و دلبستگی ساده و عمیقی شکل میگیرد… با هزار مشکل…!
آروم دفتر رو بستم و خودکار آبی خوشگلمو تو جامدادی میذارم. حوصله ام که سر میره میشینم و تو دفتر خاطراتم از این چرت و پرتا می نویسم. از نظر خودم واقعا متن های ضایعی می نویسم ولی خب لااقل خودم و خالی می کنم. اوم خب حالا که می بینم نه خیر…خالی که نمیشم هیچ، بدتر ناراحتم میشم.
بیخیال این فکرهای چرتو پرت همیشگیم شدم و دفتر رو تو کیفم گذاشتم و زیپ بزرگ کیفم و بستم و بعد دفتر رمانم رو درآوردم و اسم آخرین رمانی که خونده بودم رو با خودکار آبی که دوباره از جامدادی درآورده بودم، نوشتم و دفتر و جا مدادیم رو تو زیپ وسطی گذاشتم و زیپ رو بستم. سرم رو روی بالشم گذاشتم که صدای پارسا گفت روی مخم!
-چراغا!
می خواستم خفه اش کنم. خب بگیر بمیر دیگه. حتما باید چراغ خاموش باشه؟ خودمو زدم به خواب که اونم با اینکه فهمید ولی چیزی نگفت. می دونستم فردا دو ساعت سخنرانیش شروع میشه؛ ولی خب حوصله نداشتم که بلند شم و چراغا رو خاموش کنم. مثل همیشه پتو رو تا بالای سرم کشیدم که معمولا همه میذارن به حساب ترسو بودنم…