دانلود رمان پایان خط pdf از رقیه مستمع برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
باورم نمیشه زمان با این سرعت گذشته و من به اینجا رسیده ام من باقی مانده ام تنهای تنها. در یک خانواده کم جمعیت به دنیا آمدم پدر و مادرم متعلق به خانواده پر جمعیتی بودند و خواهر و برادر زیاد داشتند. ولی با اختلافاتی که بین آنها وجود داشت، همیشه قهر بودند و با کسی رفت و آمد نمی کردند و با هم به این نتیجه رسیده بودند که نباید بچه دار شوند و….
…به این نتیجه رسیده بودند که نباید بچه دار شوند و سالها روی حرفشان بودند تا اینکه به خواست خدا من هدیه ای برای آنها شدم. با اینکه من را نمی خواستند ولی تمام عمرشان را برای خوشبختی و خوشحالی من صرف کردند. کودکیم را توی مهدکودک و همراه بچه های دیگه بزرگ شدم چیز زیادی یادم نمیاد از دوران مدرسه ولی روز اول را به خوبی یادم میاد بچه های دیگه گریه میکردند ولی من می خندیدم.
گریه آنها برایم معنی نداشت یکه تاز خانواده بودم هر چی می خواستم برایم مهیا بود. پدر و مادرم زیاد عاطفی نبودند و من وابستگی عاطفی نسبت به آنها نداشتم به همین خاطر مستقل بزرگ شدم و اختیارم دستم بود. دوران ابتدایی و راهنمایی خیلی ساده و بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت. اما دبیرستان، حالا که فکر میکنم بهترین روزهای زندگیم و بهترین خاطراتم مربوط به آن موقع است.
با عشق آشنا شدم شانزده ساله بودم و سال دوم ریاضی درس میخواندم. آن موقع ها بعضی از مدارس مختلط بود و من توی دبیرستانی درس می خواندم که شاگردهاش دختر و پسربودند! سال اول عمومی درس می خواندیم و سال دوم تعیین رشته می کردیم و من با علاقه ای که به ریاضی داشتم وارد رشته ریاضی شدم و با فرید همکلاس شدم. دوستی ساده ما از روز اول مهر شروع شد توی کلاس کنار هم می نشستیم بعد از خوردن زنگ هم توی حیاط با هم بودیم خیلی صمیمی شده بودیم.