دانلود رمان کنت نعنایی pdf از مریم مولایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
شاید نگاه اولت که پرغرور بود مرا به دام انداخت، یا شاید نگاه عاشقانه ات مرا ازخود بی خود کرد، فقط می دانم! من اسیرچشمان سیاه توشدم. تو چه مرا دوست داری؟ یا فقط بازیچه ایی برای هوسهایت هستم. یا شاید هم این آدمیان هستن که نمی گذارن این من عاشق به تویی معشوق برسم. نمی دانم ولی تو بمان؛ من لطیفم، شکننده ام کمکم کن. نگذار بازی هایی این زمانه مرا تا مرز نابودی ببرند و احساساتم را به آتش بکشن…
لب ورچیدم و لوس گفتم:
_بابا بذار برم دیگه حوصلم سررفته.
پوفی کشید و کلافه لب زد:
_خیلی ُخب توکه از رو نمیری صددفعه ام که بگم دیروقته، حرف حرف خودته.
خندیدم و بوسه ی محکم و آبداری روی گونه اش گذاشتم و بلند گفتم:
_عاشقتم که.
مردونه تک خنده ی کرد و زیرلب زمزمه کرد:
_پدرسوخته.
موهام رو پشت گوشم زدم و دویدم تو اتاقم و گوشیم و هندزفریم روبرداشتم وازدر خونه بیرون رفتم. دوچرخه ی سفید مشکیم رو که جلوی در واحدمون قفل کرده بودم، رو باز کردم و دکمه آسانسور رو زدم. تا از طبقه سوم بیاد پایین وقتی صدایی زنی رو که طبقه ی اول رو اعلام کرد رو شنیدم درآسانسور رو بازکردم و با دوچرخه ام رفتم داخل و ازتوی آینه ی بزرگ توی آسانسور نگاهی به خودم کردم.
صورت گرد و ابروهای تازه برداشته شده ی که تازه اجازه برداشتنش صادرشده بود و کوتاه بودنش زیبایی خاصی به چشم های کشیده وخمار مشکیم داده بود، پوست صاف وسبزه و بینی کشیده و قلمی و در آخر لبهای قلوه ی قرمز رنگم که به مامان مهوش برده بود. آرایش کم رنگی روی صورتم نشوند بودم، که زیبایی صورتم رو دو چندان می کرد. شال مشکی نخی خنکی َسرم بود که از زیرش چندتار از موهای فرم روی صورتم افتاده بود، وصورتم رو قاب گرفته بود.