دانلود رمان ما که شانس نداریم pdf از خانم طلا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری به اسم لعیا که به تازگی برای کار به یک فروشگاه شیک و معروفی رفته اوایل ورودش بوده که….ماجرای طنز و جالبی در بطن داستان وجود داره که داستان رو جذاب میکنه…
از روی تخت پایین اومدم و به سمت حمام رفتم. دوش آب سرد بهترین گزینه تو اینجور مواقع بود. نمی دونم چرا بعد سالها باز همون کابوسها اومده بود سراغم. فکر می کردم همون چند سال پیش تموم شد و دیگه از دستشون راحت شدم ولی گویا اینطور نبود.
شادی: چرا غم داره چشات؟….یه دنیا حرف داره نگات؟….وقتی حالت بده میزنه به سرم…..که همه ی غماتو بخرم….برو دارمت….
_چخبرته خونه رو گذاشتی رو سرت؟
شادی با همون لبخندای هیچ وقت پاک نشدنی اش و انرژی تموم نشدنی درحالیکه پیشبند بسته بود و قاشقی دستش بود برگشت سمت من و گفت: به به آوا خانم بیا ببین چه صبحونه ای آماده کردم….
جلوی میز چوبیش بودن، نشستم…
_خب خودتونو معرفی کنید…
منم مثل خنگا انگار مصاحبه تلویزیونه
_ من لعیا آریامهر ۲۴ ساله از تهران
خنده آرومی کرد و سرشو انداخت پایین…
_ اسمتون رو که میدونم منظورم میزان تحصتتیلات ؟…..جایی که قبلا کار میکردید؟!!…
_ ببخشید…بله ..دیپلمه….متاسفانه این جا اولی جاییه که برای کار اومدم..
_مممم خیله خوب شما از این کاری هیچی بلدی؟ … سر رشته داری؟
_ شما به من بگید باید چیکار کنم که بگم….!!!!!