دانلود رمان عروس پاریس pdf از صدیقه احمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پاریس هیچ وقت در خواب نیست. جهانگردان، پاریس را تا صبح بیدار نگه می دارند تا بتوانند از نقطه به نقطه ی این شهر زیبای تاریخی شگفت انگیز دیدن کنند. تا نیمه های شب کافه ها، رستوران ها و مغازه های محله های معروف باز هستند، برج ایفل با نور هزاران چراغ پیوسته به مردم سلام می گوید، قایق های شیشه ای همچنان چهانگردان را روی رودخانه ی سن به گردش شهرِ غرق در نور می برند تا به آن ها ثابت کنند که…..
مردی ساعت ها انتظارش را کشیده است، به محض اینکه او را میبیند،به طرفش میدود، اما همینکه شیدا سایه ی او را روی سرش احساس میکند، به سرعت قدم هایش میافزاید. خوشبختانه، وقتیکه او از آخرین پله ی ایستگاه پایین میرود، مترو هم از راه میرسد و با اینکه خلاف قانون اخلاق است، او منتظر نمیماند تا آخرین نفر پیاده شود و بعد او سوار شود، خودش را از لابه لای کسانیکه پیاده میشوند، داخل مترو جا میکند و روی تنها صندلی خالی مینشیند. همینکه متوجه حضور مرد تعقیب کننده میشود، سرش را به طرف شیشه برمیگرداند.
مرد با لحن محترمانه و دوستانه ای میگوید :«مادموازل! من نه خبرنگارم و نه نقاش، لطفا از من فرار نکنید. شیدا اگرچه هنوز به زبان فرانسه خوب مسلط نیست،اما از عهده ی مکالمات روزمره بر می آید. میخواهد بگویدکه من مادوازل نیستم،اما میگوید :«چرا مرا تعقیب میکنید موسیو؟»مرد میگوید: «من شما را بعد از سالها یافته ام! نمیتوانم به سادگی از این یافته بگذرم! من شما را میشناسم، سالهاست که با شما زندگی کرده ام، به شما صبح بخیرو شب بخیرگفته ام!
شیدا فریاد تعجب آمیزی میکشد و میپرسد:«با من؟! »اما فوری متوجه میشود که سرو کارش با یک دیوانه افتاده است، دعا میکند که هرچه زودتر به مقصد برسد. اما مرد دست بردار نیست. با ذوق و اشتیاق میگوید :«من با تابلوی شما زندگی کرده ام …