دانلود رمان بت شکسته pdf از فاطمه رنجبر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
می شکنم همه چیز را خود را، تو را، هر چیز که مرا یاد تو می اندازد. من شکسته ام، زخمی ام، تکیه نکن به من زخم هایم دلخراش است طاقتم را طاق می کند. حتی برای نوازش و مرهم هم کنارم نباش. دور شو از من، که من به خود هم رحم نخواهم کرد.
سه روز بود که در این خانه حبس بود آرمان دیگر از آن روز سراغش نیامد فقط دختر ریز نقش برای تعویض لباس و رسیدگی به او به کمکش می آمد. محیصا حتی به او هم التماس کرد که جانش را نجات دهد . ولی آن دختر انگار کر و لال بود چشمانش غم و دلسوزی در آن موج میزد ولی جرات حرف زدن را نداشت. تنها کارش غذا آوردن بود و رسیدگی به او. ولی دریغ از یک قاشق محیصا لب به آن غذا نمی زد دلش میخواست بمیرد ولی دیگر آرمان جلو چشمانش نباشد.
دخترک خبر غذا نخوردن او را به آرمان گفت او عصبی پا تند کرد و سمت اتاقش رفت. در محکم به دیوار اثابت کرد. محیصا با ترس ولی بی جان روی تخت نشست روسری اش را پایین آورد و لباسش را مرتب کرد. آرمان بلند سرش داد زد. آرمان: چرا غذات رو نمیخوری؟ میخوای بمیری؟ هه کور خوندی مرگ برات باید آرزو باشه. می دونی چند وقت دنبالت بودم؟ جلو آمد و چانه اش را در دستانش گرفت و فشار داد. صورت محیصا از درد در هم جمع شد. _میدونی بخاطر تو
چه دردسرهایی کشیدم ولی همه رو به جون خریدم بخاطر تو، یادته میگفتی دوستم داری بخاطر من همه کار میکنی؟ یادته می گفتی فقط مرگ من و تو رو از هم جدا میکنه؟ پس کجا رفتی؟ چرا الکی همه جا پر کردی که مردی؟ میدونی وقتی از آلمان برگشتم فهمیدم مردی چه حالی شدم؟ همه دور و بری هام رو کشتم فقط بخاطر اینکه مواظب تو نبودن اون وقت تو چیکار کردی؟ ها؟ کمی سکوت کرد و با خشم در چشمانش خیره شد و ادامه داد: تو چیزی نمیگی من میگم …