دانلود رمان خط هشتم pdf از sun daughter برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
خط هشتم بازگوی زندگی ها و حرفهای ناگفته ی انسان هایی است که زاده ی روزهای جنگ و خون نیستند…انسان هایی که نسل سوم، نسل آزاد لقب گرفته اند… انسان هایی شاید واقعی…و یا شاید غیر واقعی…
جسم خیس و لزج و نرمی روی پوست صورتم پایین و بالا میرفت. چشمهامو باز کردم.سنگینی و گرمای ونوس و کاملا روی خودم حس میکرد. از روی گونه تا پایین گردنم و می لیسید… با صدای خش داری صداش زدم: ونوووس… هنوز داشت به کارش ادامه میداد. از این کارش چندشم میشد.یه مشت به پهلوش زدم و از روی تخت پرتش کردم پایین. زوزه ای کشید و پایین تخت نشست.
لبه ی تخت نشستم و پاهامو به زمین رسوندم. نگاهی به ساعت کردم… ساعت تازه 9بود. با اخم به ونوس گفتم: توله سگ… ساعت تازه نه هه که… چرا بیدارم کردی؟ با چشم های تیله ایش مظلومانه نگاهم میکرد. زوزه ای کشید و چند بار دمشو برام تکون داد. اهمیتی ندادم. دوباره روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. خوابم پریده بود.
با بلند شدن من ونوس هم بلند شد. دستی به سرش کشیدم و گفتم: صبح به خیر ونوس… فقط خرناس کشید.دوباره بلند شدم و حوله مو برداشتم و چپیدم تو حموم. آب سرد و تا آخر باز کردم و بی مقدمه رفتم زیر دوش… یک لحظه نفسم بند اومد.اما کم کم عادت کردم. چشمهامو بستم . سعی داشتم به چونه ی لرزون و دندون هایی که از سرما محکم بهم بر می خوردند بی توجه باشم. از ضربه های شلاق وارانه ی اب سرد که روی پوست تنم فرود می اومدند تنها حس رخوت بود که توی وجودم می پیچید.