دانلود رمان عاشقانه ترین دروغ pdf از صنم احمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان من شاید داستان خیلیا باشه، کسایی از همین جامعه … کسایی که عاشقن ولی با باور نداشتنه عشقشون و بی اعتمادیشون زندگیشون از هم می پاشه … این داستان از زبون یه پسره که پزشکه ولی عشق و باور نداره و معتقده عاشق نمیشه، تا اینکه بالاخره اونم عاشق یه دختر میشه یه دختر که زیباییش آدمو مجذوب می کنه، اما اون دختر یه تله س و پسره اینو نمیدونه تا اینکه…
موبایلم داشت زنگ می خورد. نگاهی به صفحه اش که داشت خاموش روشن میشد کردم… مامانم بود. جواب دادم:
_جانم مادرم؟ سلام. مامان: سلام. چرا اینقدر دیر جواب میدی مادر؟ نمی گی آدم نگران میشه؟ _شرمنده دستم بند بود رویا جونم. مامان: خیلی خب زبون نریز. امشب بیا اینجا خاله ات اینا میان. _چشم امر دیگه؟ _نه دیگه فقط قبل از اونا اینجا باش._چشم. _فرحان منو منتظر نزاریا خداحافظ…
_خدانگهدار… حالا من اون دوتا عجوج مجوج رو چطوری تحمل کنم؟ نیلوفر و نسترن دخترخاله هام بودن. از وقتی هم من یادم میاد این مامان خانوم ما گیر داده که باید با یکی از اینا ازدواج کنی. منم که کلا قصد ندارم ازدواج کنم اگرم یک روزی تصمیم بگیرم که ازدواج کنم با یکی ازدواج می کنم که سالم باشه نه مثل این دوتا که باید از تو مهمونی ها جمعشون کنم. مامانم هم که این چیزها رو نمی دونه فقط گیر داده
باید با یکیشون ازدواج کنی. با صدای در سرمو بالا گرفتم: _بفرمایید… خانم حمیدی بود منشی مطبم. _ببخشید آقای مهرزاد. من کار دارم می تونم امروز نیم ساعت زودتر برم؟ دیگه مریض ندارین. بیچاره از اخمی که من کرده بودم رنگش پرید. گفتم: چرا نمیشه؟ خودم هم می خوام زودتر برم
پس شما برین من درو قفل می کنم. _خیلی هم عالی. نگا چه ذوقی هم میکنه حتما دوباره با آقاشون اینا می خواد بره بیرون…