دانلود رمان نبش قلب pdf از ترنج برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من کیان مقدم از وقتی خودم رو شناختم عاشق دختر عموم کیمیا بودم. عشقی که هیچکس خبر نداشت حتی خودش. وقتی از سربازی برگشتم برای عقد برادرم، عروس اون سفره عقد کسی نبود جز کیمیا. دیگه زندگی برام معنا نداشت که به دستور پدرم حاج حسین ساره رو عقد کردم چون به جز چشم چیزی دیگهای به حاجی نمیگفتم. الان بعد از گذشت سالها اتفاقی افتاده که رسم صدسالهی خاندان مقدم باید اجرا بشه. رسمی که خودم مخالف صد در صدش بودم اما میتوانست من را به خواستهی قلبیم برسونه……
میخواستم جواب بدم که مهم جوابمه که منفیه…….اما از نگاه خیرهاش زبانم بند اومده بود…….خودش ادامه داد…….
_نه دخترم….. در شأن خانوادهی ما نیست که در خونهامون رو واسه عروسمون بزنند……..اسم کیان که روت باشه، کسی به خودش چنین اجازهای نمیده……..
همه در سکوت بودند. چادرم و مشت کردم که چرا نمیتونم جواب بدم، درصورتیکه حرفهای زیادی برای گفتن داشتم از این ناتوانیم و ضعیف بودنم بدم میاومد…….صدای حاجعمو رو شنیدم……
_در همین هفته برید محضر…..بهاندازهی کافی طول کشیده….
نگاهم به کیان کشیده شد که با حرکت سر تأیید کرد و عفت خانم که دید خوشبینانه اش پابرجا بود با لبخند…..
_مبارک باشه!….
مادرجون هم جواب داد…..
_سلامت باشید…..
بههمین راحتی بریدند و دوختند و داشتن تنم میکردند…….تمام ته ماندهی قوای بدنم رو در زبانم جمع کردم و با استرس لب زدم….
_من به این ازدواج راضی نیستم…..
نگاه خیره حاج عمو با ابروهای درهمی که نثارم کرد….
_رضایت تو در اینمورد مهم نیست دخترجان!….
_چرا مهم نیست؟!…
با بغض گفتم…….بگذار بگویند دختر بیحیاست که تو روی بزرگترش میایسته…..
_چون شرایطت رو درک نمیکنی که بدونی چی برات خوبه و چی برات بد!…..
_با کیان ازدواج کنم برام خوبه؟!……از روی چه اسناد و قانونی میگید برام بهتره؟!……