دانلود رمان من بهی ام pdf از س.رهی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
محمدعلی راسخ نوهی حاج وهاب ارجمند!! مردی آرام و مرموز… وارثی که از هر طرف یه مدعی داشت. وقتی پدربزرگم دختری رو به عمارتش آورد بخاطر شبیه بودنش به کسی که در گذشته می شناختم ازش دور شدم! تا برام دردسر نشه! تا روزی که فهمیدم شبیه به اون کسی بود که سالها در تنهایی و سکوتم دنبالش بودم! بهش نزدیک شدم… عاشقش شدم… و حاج وهاب اجازه نداد و هویتش رو پنهان کرد…!! وقتی فهمیدم اون واقعا کیه و چرا اومده عمارت که دیگه دیر شده بود! حاج وهاب بود بخاطر رازهایی که توی سینه اش پنهان کرده بود آیندهی منو مثل گذشتهام تباه کرد ولی من دیگه اون آدم آروم و ساکت نبودم… شدم وارثش!! وارثی که زور هیچکس بهش نرسه!!
از نگاه نگران محمدعلـی که به هر طرف میچرخیـد و دستهایی که مشت کرده دور فرمان پیچیده بود میفهمید او هم مثل پسردائیاش دربارهی اینجا حس خوبی ندارد که اگر داشت به قول خودش برای مطمئن شدن به اینجا نمیآمد! محمدعلـی دوباره ماشین را روشن کرده با زدن تک بوقی از در بزرگ و آهنی وارد شد در حالی که دید نگهبان به سرعت ایستاده دست به گوشی برد تا ورودش را اطلاع دهد!
بهی گیج به اطراف نگاه میکرد نمیدانسـت چرا پشت در توقف کرده بودند؟ انگار محمدعلـی منتظر کسی بود! از لا به لای تعداد زیادی ماشینهای سنگین حمل و نقل کالا گذشته روبروی ساختمان سه طبقهی نسبتا بزرگی با نمای کاملا شیشهای که انتهای آن فضای وسیع بود که بهی حس خوبی به آن نداشت ماشین را نگه داشت با برداشتن کیفش از صندلی عقب رو به بهـی با تأکید گفـت
– پیاده میشی و از کنارم جُم نمیخوری! فهمیدی؟
بهی با تکان سر کیفش را روی دوشش کشیده پیاده شد. قبل از آنکه محمدعلـی کاملا ماشین را دور زده او را با خود همراه کنـد مردی تقریبـا پنجاه ساله از ساختمان خارج شـده به سمـت محمدعلـی رفت. چنان مشتاق صدایش کرده قدم برمیداشت که انگار پس از سالها در دیاری غریب یک همخون را دیده! رفتارش توجه محمدعلـی را به خود جلب کـرد.
– محمدعلـی… محمدعلـی… بالاخره پات به اینجا رسید فکر میکردم باز خـودم باید بیام از حاج آقا خبرتو بگیــرم!