دانلود رمان رخ مهتاب pdf از زهرا رضایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
افرا دختر بیپروا و وکیل جسوریست که گذشتهی سختش این حرفه را رقم زده. گذشته ای که به یک معضل اجتماعی گره خورده و با گره خوردن به یک زندگی، دیگر معضل نخواهد بود. دستِ تقدیر او را با ترس هایش رو به رو میکند و در آسمانِ سرنوشت مثل ماه میدرخشد. ماهی که آرزویش غرق شدن، میان امواج پرتلاطم دریاست…
قدم هایش که تند شد به سرعت و با درد ایستادم. چاقو را سمتش گرفتم و نفس های بلندم، قفسه ی سینه ام را با شتاب تکان می داد. گردن دردناکم را به سمت شانه خم کرده و زمزمه کردم:
_ لعنت به هرچی مردِ نامرده!
فتوحی باز هم خطاب به منصور صدا بلند کرد.
_ بگیرش دیگه منصور. پهلوون پنبه ای مگه ؟ این همه پول نمیدم به شماها یه تیزی دست یه ضعیفه ببینین خوف کنین!
همانطور که تمام حرکات مرد رو به رویم را زیر نظر داشتم، جوابش را دادم.
_ مرد ضعیف بود که زن شد ضعیفه. ببین تو دیگه چی هستی که همین ضعیفه گردنت رو سوراخ کرد.
از گوشه چشم نگاهش کردم که با حرص دست روی گردنش فشرد و رو به پسر دیگر تشر زد.
_ چاوش بپر کمکش. این غزال گریزپا رو بگیرید که دیگه همه فرصتاش رو سوزونده!
همین که دو نفر شدند تازه فهمیدم در چه مخمصه ای افتاده ام. تنها سرمایه ام یک چاقو بود و کمربند سیاهی که جز خودم کسی نمی دانست.
به محض آنکه چاوش خواست دستم را بگیرد، چرخیدم و پایم را محکم به سرش کوبیدم. چند قدم به عقب برداشت و محکم دست به سرش گرفت اما دیگر دیر بود. منصور جستی زد و بی آنکه بفهمم سیلی محکمی به صورتم کوبید. ضرب دستش آنقدر سنگین بود که طعم خون در دهانم پیچید و سرم گیج رفت. چاقو هنوز در دستم بود. قدم هایم را عقب کشیدم و خونِ دهانم را مقابل پایش تف کردم. درد در فکم پیچیده بود که بازویم را از روی مانتو چنگ زد و قبل از آنکه برای دومین بار روی زمین پرتم کند، صدای عربده ای متوقفش کرد.