دانلود رمان تو یه اتفاق خوبی pdf از سیده مهری هاشمی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سپاسِ نیکزاد یکی از بزرگ ترین شرکتهای واردات و صادراتِ میوه تو کشور رو داره. اون یه آدمِ خوش گذرونه و از ازدواج فراری، همهی زندگیش به کار کردن و خرج کردن واسه تفریحاتش گذشته و یه زندگیِ رو روال داره تا این که متنِ وصیت نامهی پدرش توسطِ عموش بهش اطلاع داده میشه و اون میفهمه که در واقع هیچی نداره و اگه قراره اموالی که از پدرش بهش رسیده به نامش بشه باید حتماً ازدواج کنه و مجبور میشه به عموش دروغ بگه که ازدواج کرده. اما نمیدونه عموش که خارج از کشوره به ایران میاد تا رازی رو که سالها پنهون کردن به سپاس بگه. یه ماجرای تلخ در مورد دست درازی که به مادرش شده و برادرزدای اون مرد تنها وسیلهی انتقام میشه….
رو به مهرشاد هم خداحافظی میگم و پشتِ سرِ نیکزاد راه میافتم. واردِ پارکینگ که میشیم ریموت رو میزنه و من سمتِ همون ماشین مشکیِ که تقریباً چسبیده به زمینِ و چراغهاش چشمک میزنه میرم و متعجب نگاهش میکنم، وا این ماشین چرا این قدر چسبیده به زمینه؟ انگار اسباب بازیِ، نگاهی به ماشین میندازم، این چرا فقط یه در داره سمتِ من؟ یعنی الان باید جلو بشینم؟
نیکزاد ماشین رو دور میزنه، دستم رو روی دست گیره میذارم و سعی میکنم بازش کنم ولی تلاشم بیهودهست، ای بابا چرا باز نمیشه؟ مگه ریموت رو نزد؟ نگاهِ خیرهش رو روی خودم حس میکنم ولی اصلاً دوست ندارم بهش نگاه کنم، الان میگه یه در نمیتونه باز کنه، ما خودمون خانوادهی فقیری نیستیم ماشینِ عمو پرهام و آقا بزرگم خیلی مدل بالاست ولی این مدلش رو ندیدم تا حالا.
صدای پوفِ بلندش رو میشنوم و صدای پاش رو که احتمالاً داره سمتم میاد، هنوز دستم روی دست گیرهست که دستش رو جلو میاره و قبل از هر بر خوردی دستم رو عقب میکشم، دست گیره رو دقیقاً مخالفِ جهتی که من سعی در باز کردنش داشتم میکشه و درِ ماشین آروم آروم سمتِ بالا میره، خداییش این مدل باز شدنِ درِ ماشین رو فقط تو تلویزیون دیدم، با دست به داخل اشاره میکنه:
– بفرمایید بشینین لطفاً.