دانلود رمان لوطاهور pdf از سارا رایگان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در این داستان یک خواننده جوان یهودی ساکن آلمان، راوی عشق ممنوعه خود است و راوی دیگر داستان یوسف و آرشام هستند. دو برادر ایرانی با دنیایی تفاوت در ظاهر و باطن، اما در یک چیز مشترک… هر دو دلباختهی دخترعمویشان، پناه زیبا و معصوم هستند. عموی پناه او را برای پسر بزرگش آرشام خواستگاری میکند در حالی که یوسف برای رسیدن به پناه تا مرز جنون پیش رفته و حال باید شاهد این باشد که معشوقهاش با برادرش ازدواج کرده و در جوار اتاق او زندگی میکند. یوسف نمیتواند بیشتر از این شاهد عشق بازی و ابراز علاقهی آنها به هم باشد و به همین خاطر خودش را در دنیای بیرون از خانه غرق میکند، اما یک شب که مست است و کنترلی روی خود ندارد…
الیزا سریع کیف کوچک روی شانهاش را پایین کشید و سمت چوب لباسی ایستاده در سه کنج کبابخانه رفت. کلاه و عینکم را برداشتم و سمت مبل رفتم. آدولف هم همراه با الیزا سمت آشپزخانه رفتند. پیشخدمتها به سرعت در حال پاک کردن خردههای غذا و نوشیدنیهای ریخته شده روی میزها و روی کف زمین بودند. بعضی از مشتریها واقعاً در حین خوردن بیدقت بودند.
از اینکه بدون پرس و جو و به این راحتی اسم دختری را که تا همین شب گذشته دختر تراسی صدایش میزدم فهمیده بودم حس خاصی داشتم. تلاش میکردم تا چهرهاش را توی ذهنم نگه دارم. چشمانم شوکه شده بودند و ذهنم از تداعی دوبارهی حضورش ناتوان. از اینکه بارها او را مخفیانه دید زده بودم حس شرمساری می کردم.
از داخل جیب پیراهن سیاهم جعبهی سیگارم را بیرون آوردم و یک نخ را بین لبهایم عبور دادم و اهرم فندک را فشردم. برای جا خالی دادن در برابر حسهای گوناگون توی ذهنم ترجیح دادم در نهایت بیاحترامی همهشان را ترک کنم. دوست نداشتم خودم را سرزنش کنم و یا دیدار چند دقیقه پیش را به خاطر بیاورم. گویی عادت کرده بودم به دیدن دختر تراسی از فاصلهی دور و امشب با دیدنش در این فاصلهی نزدیک بیحرمتی بزرگی به چشمانم شده بود.