دانلود رمان حکم شکار pdf از حدیثه آزادگان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
گیسو دختری از پایه فقر جامعه است. او برای گذراندن زندگی و خرج خود و خواهرانش به ناچار دست به دزدی زده! در این حین از سرگرد “نیاوش شمس” دزدی کرده و گرفتار می شود. سرگرد “نیاوش شمس” مَردی جدی،خشن، خودخواه است که در مقابل بخشیدن گیسو از او کمک می خواهد! البتـــه کینه ای قدیمی هم وجود دارد که نیاوش را وسوسه به نگاه داشتن گیسو در کنار خود می کند و فکر انتقام را در سَرش می پروراند!
در لحظهی اول چشمم به خاله و نادرخان میوفته که شیک و پیک کرده مقابلم ایستادن؛ بعد نیلا و نیکان…اما نیاوش؟ نیست! تا “سین” سلام از دهن گرشاسب بیرون میاد، میگم:
-پس نیاوش کو؟
لبخندی که روی لبهای تک تکشون میشینه رو با چی معنی کنم؟
گرشاسب-بی تربیت اول سلام!
و بی توجه به منی که ماتم برده و گردن میکشم تا پشت سرشون نیاوش رو پیدا کنم، به داخل دعوتشون میکنه. قبل از این که نیلا از کنارم رد شه و مثل بقیه به سمت پذیرایی قدم برداره، محکم دستش رو میگیرم و نگهش میدارم.
-نیاوش کو؟
-زنگ زدن گفتن یه موضوع فوری پیش اومده پاشو بیا ستاد. نگران نباش تا نیم ساعت-یک ساعت دیگه میاد!
-یعنی چی؟ نگفت نمیتونه بره؟
نیلا درحالی که سعی داره نگاهش منحرف ِ گرشاسبی که پشت سرم ایستاده و به حرفمون گوش میده نشه، جواب میده:
-چرا بابا گفت…ولی نمیدونم چی بهش گفتن که یه کم عصبی شد و قبول کرد که بره.
موبایلم رو از جیب ِ پشتی شلوارم بیرون میکشم و همین که میخوام بهش زنگ بزنم، گرشاسب تشر میزنه:
–گیسو گفته میاد دیگه این رفتارها چیه؟ برو برا مهمونهات چایی بریز جای زنگ زدن بهش…میدونی که کار داره الان!
-آخه…