دانلود رمان دژخیم pdf از مهتاج برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پولدارترین تاجر محل یه دختر داشت. یه حوری بلوری که کل پسرای هیز شلوار به دست دور و برش لهله میزدن برا داشتنش. من هرکسی نبودم، نه برا کشش می خواستمش… نه عشق و عاشقی، من فقط برا عذاب دادن اونو می خواستم. برا اینکه گلستونش رو آتیش بزنم. کار سختی نبود دوتا حرف عاشقانه تب دار گفتن زیر گوشش، صیغم شد و…
گیسو کمی مکث کرد، نیلو اشک هایش را پاک کرد، دلش میخواست بداند چه بلایی بر سر پدر و مادر رستاکش آمده! گیسو دستان دخترش را گرفت و ادامه داد
-چند ماه بعد از دنیا اومدن رستاک، منو بابات ازدواج کردیم، همش سعی میکرد ادای جاوید رو دربیاره ولی نمیشد، خودش نبود، آدما باید خودشون باشن….اومد جاوید باشه ولی خودشو فراموش کرد…
حاج مصطفی ناصر رو مثل جاوید می دید، حتی از پدربزرگتم بیشتر دوسش داشت، همیشه دورهم که جمع میشدیم جاوید گیتار میزد و ناصر میخونید، رستاک یک سالش بود که مغازه ی بابات رو آتیش زدن، رفتیم زیر قرض، حاجی قرضامون رو داد ولی به بابات گفت تو مغازه جاوید کار کن به شرطی که جاوید باید مثل بقیه بهت حقوق بده، عزیز و حقیر یکی باشن.، راستم میگفت حق خوری تو خونشون نبود.، جاوید اما زیر زیرکی پول اضافه میداد، به ناصر هم نمیگفت بعدا غزل به من گفت.
آخرای سال هفتاد بود که بابات افتاد زندان، جرمش خنده دار بود، هیچکس باورش نمیشد، با دشمن جاوید دست به یکی کرد و تو مغازش مواد گذاشت، پول کلانی هم از دشمن جاوید گرفت طوری که تونستیم ماشین بخریم. جاوید رو بردن پاسگاه، بدبخت گفت من مغازه رو سپردم دست رفیقم، اومدن بابات رو بردن و فهمیدن کار ناصر بوده. افتاد زندان. گرشا رو حامله بودم…..