دانلود رمان اینکا pdf از شهره احیایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
میگن پرستو هایی که جدا می شن و هوای آسمان بزرگتری رو دارند، تنها می مونن. حالا اگر تو مسیرشون عقاب تیزچنگالی کمین کرده باشه به نظرتون پرستو میتونه به دشت آسمونی که فکر میکنه رنگین تره برسه…نهال و هاویار دو تا پرستویی که سرنوشت بدجور ناجور هر دو سر راه هم قرار میده. هاویاری که قراره مثل اسمش باشه و نهالی که خیلی شکننده به نظر میرسه ولی…
همگی نگران ملک بودند که نگاهشان سمت او چرخید، هاویار کلافه بود و میشد از حرکاتش فهمید. نهال با صدایی گرفته نجواکنان گفت:
– چی شد بعدش؟!
متانت زهرخندی زد پلکهایش به زیر افتاده بودند و دستِ راستش هیستریکوار تکان میخورد:
– یه روز تنگ غروب اومد دمِ خونهی خودم، چادر نماز به سرش بود، کلی صغری، کبری چید و آخرسر گفت که یارمحمد و دیده و حرفهامون و شنیده، گفت صلاح من و میخواد، برای همین رفته و به ملک گفته شوهرتو جمعش کن…
– واقعا چه آدمهایی، اونوقت دم از خدا و پیغمبرم میزده؟!
ملک زبانش را تر کرد و با انگشت دور لبش کشید:
– وقتی اومد بهم گفت شوهرم مزاحم خواهرم میشه و اولش باور نکردم، اما عزت خانم هرکسی نبود، اهل دروغ نبود، بدون اینکه به متانت یا کسی بگم اول سعی کردم از زیر زبون یارمحمد بکشم، هرترفندی به کار گرفتم، یهبار گفتم برای متانت خواستگار پیدا شده، یه بار گفتم، یکی مزاحمش میشه، اما قفل لباش باز نشدند.
مکث ملک بار دیگر نگاهها را معطوف خودش کرد.
– انگار تو دلم رخت میشستن، قلبم آشوب بود و مغزم هزارتا صدا، حسم میگفت این همون راز مگوی یارمحمدِ که باعث شده بود اون اوایل عروسیمون سرد باشه، یه چندسالی بود یارمحمد مرد خونه و زن و زندگی شده بود یادمه اولین سفرمون که رفتیم، مهدی سه ساله بود. اونقدر بهمون خوش گذشت که من یه سال اول زندگیمو با تموم سختیها و سردیهاش و فراموش کردم، یک کم بیشترفکر کردم درست از وقتی که سروش خان فوت شد و بعد یه مدت متانت اومد کاشان اخلاق یارمحمد زیر و رو شد.، دیگه شکم تبدیل به یقین شد.