دانلود رمان مرا به جرم عاشقی حد مرگ زدند pdf از صدیقه بهروان فر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
درد شلاق و زجر بیآبرویی وقتی کنار هم باشه میتونه بمب اتم بشه و دنیا رو خراب کنه اما نه واسه امیرعباس ما که مردونه پای زینب میایسته و ازش رودست میخوره.. زینب دختر آزاد و شر و شیطونی که با اومدن امیرعباس مذهبی به محله اشون دچار تضاد و حس های جدیدی میشه و بخاطر اینکه به چشمش بیاد دست به بازی خطرناکی میزنه…. بازی با آبروی امیرعباس…
_ پس حالا که توافق کردیم بیا اینجا که صبح دیر پاشیم خاله حاجی حسابی از خجالت مون در میاد!
_ ولی من که هنوز حرفم تموم نشده!
مرتضی به پشت دراز کشید و نالید:
_ وای خدا! تو امشب من رو دیوونه می کنی دختر! حرفت رو بگو خوب!
_ قد کوتاهی من ارثی نیست!
سر مرتضی سریع بالا آمد. بحث جالب شده بود. شش دانگ حواسش را به او و حرفهایش داد.
_ من دو ماه بعد از فوت مامانم، مریض شدم. تب کردم. تبم اونقدر بالا رفت که به تشنج رسید. بعد اون بلند نشدن قدم بابام رو نگران کرد. من رو زیاد می برد دکتر ولی حرف همهشون یکی بود. به خاطر اون تشنج قدم بلند نمی شد. کلی آمپول می زدم ولی تهش به اندازهی پنج سانت تأثیر داشت.
_ خیلی خوب، به سلامتی دلیل ریزه بودن خانممونم فهمیدیم! حالا افتخار میدین بیاین بغل این مرد خستهی خوابالو تا یه چرتی بزنیم؟!
بعد با سر به دستانش اشاره کرد. انیس در آن تاریکی متوجه شیطنت نگاهش نبود اما صدایش را خوب میشنید.
_ ولی حواست باشه آخرش نگفتی قدت به یه متر میرسه یا نه!
انیس خودش را بین دستان او جا داد.
_ تو فکر کن یه متر و هشتاد! من مشکلی باهاش ندارم.
مرتضی تک خندی زد و چشم گرد کرد.