رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
دانلود pdf رمان داروغه سحر نصیری

دانلود رمان داروغه pdf از سحر نصیری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی

امیر کــورد….آدمی که توی زندگیش مرد بار اومده و همیشه حامی بوده! یه کورد مرد واقعی نه لاته و خشن، نه اوباش و نه حق مردم خور! اون یه پـهلوونه! یه مرد ذاتا آروم که اخلاقای بد و خوب زیادی داره،! بعد از سال ها بر میگرده تا دینش رو به این مردم ادا کنه ولی…. به دختری بر میخوره که قدر یه دنیا ازش فاصله داره و مرز بینشونه، دختری که ناحقی زیاد کشیده و امیر کورد قراره بشه پشت و پناهش! و اما آشــوب؛ دختر بچه ی شیرین و تخسی که کل زندگیش قضاوت شده، بخاطر خانواده ای که یه روزی عاشقشون بود! پر از کمبود و پر از نفرت و دوست داشتن، با زبونی حسابی کار کشته که هیچ کس از دستش در امون نیست! داستان ما قصه ی زندگی دوتا آدم خوش قلبه، یکی متعصب و دارای خط قرمزهای بسیار و دیگری بی قید و کاملا بی شرم که عاشق گذشتن از خط قرمزهاست…

خلاصه رمان داروغه

_ من بارها حس کردم دیگه من و دوست نداری.
با چشم های بسته خندید.
_چطور؟
_ بدون این که من و ببوسی خوابیدی. دلیل از این واضح تر؟
نفس عمیقی کشید
_ من نحوه ی قورت دادنت و بلدم، امروز خیلی سرپا بودی دارم بهت رحم می کنم فقط‌…
عاشق درک و شعورش بودم. لبخندی زدم. درست که باهاش شوخی می کردم همش اما، همین کاراش عزیزترش می کرد. مرد با درک و شعور من…
_ من امروز باعث ناراحتی بابات شدم.

سریع چشم هاش باز شدند و روی آرنج نیم خیز شد. توی تاریکی، هیبتش ترسناک به نظر می رسید.
_باز بهش پیشنهاد دادی ابروهاش و برداری و موهاش و رنگ کنی؟ وای دیانا… سری پیش بهت گفتم پدر من یه مرد سنتی ایرانیه… نگو که باز اینارو بهش گفتی، یادم نمی ره حتی یه بار به حاجی گفتی موهای سینه‌ اش رو وکس کنه. بذار این مدت کوتاه که ایرانیم به خیر بگذره…

سرم و تکون دادم. دست دراز کردم تا شب خواب روشن بشه و بتونم صورتش و ببینم. می ترسیدم از عصبانیتش..
_ نه نگفتم، فقط عصری کمر درد داشت، بهش گفتم شما پیچ کمرتون شل شده. این اصطلاح و از دوستای ایرانیم یاد گرفتم. بابات خیلی بهم ریخت.
چهره ی مبهوت آرون باعث شد با مظلومیت بیش تری بگم.
_ بعد بهش گفتم باید از خداوند ممنون باشید که عقیم نیستید.
خدای بزرگ دیانایی که ارون گفت، من و به سمتش کشید. ایرانی ها مردم عجیبی بودند.
_ من از عروستون شنیدم گفت حاجی یعنی بابات کمرش شله که شش تا بچه توی دامن مادرت انداخته.
ضربه ای محکم به پیشونیش زد و من، با لبخند لب زدم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    داروغه
  • ژانر
    عاشقانه
  • نویسنده
    سحر نصیری
  • ملیت
    ایرانی
  • ویراستار
    رمانسرا
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 4,259 بازدید
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.