دانلود رمان نجیب بی آبرو pdf از هاله نژاد صاحبی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
حورا ملکی تک دختر حاج فتاح روحانی معتمد محل، چهل روز بعد از مرگ نامزدش متوجه میشه که بارداره… و داستان از جایی شروع میشه که کسی باور نمیکنه این نطفه حلال و از همسر صیغهای اش بوده!!!
گوشه اتاق پاهایم را در شکم جمع کرده بودم و اشک هایم گونه هایم را نوازش میکرد. با صدای محکم و خشمگین یزدان نگاهم را از زمین جدا کردم و به اویی که به سمتم قدم برداشت دادم.
-توله سگ پاهاتو چرا توی شکمت جمع میکنی هااان؟! میخوای دو قلوهای من رو اذیت کنی هه؟! درست بشین ببینم!
لبم را گاز گرفتم مبادا هق هق کنم….از جایم بلند شدم که آخی از بین لب هایم خارج شد!!
اهمیتی به دردم نداد و فقط نگاهم کرد، چشمان اشکی ام را به چشمان شرورش دوختم و لب زدم:
-یز….یزدان….تا….زمانی که نفس….میکشم نمیبخشمت….من رو اینجوری….با شکم بر آمده کتک زدی….هق…اونم بی هیچ گناهی…!!! از نگاهش پشیمانی می بارید اما انگار نمیخواست قبول کند که بازویم را بی هیچ ملایمتی گرفت و به سمت تخت برد و خواباند خودش هم کنارم دراز کشید و از پشت در آغوشم گرفت. هنوز هم قلب سرکشم با این کارهایش بدی هارا فراموش میکرد اما با صدای سردش روح از جانم خارج شد!
-فکر و خیال برت نداره…این آغوش گرم و نوازش ها همشون واسه دوتا فرشته بابایی… وقتی که به دنیا اومدن ،سه تایی میریم یه جای خوب زندگی میکنیم و تو گم میشی میری پی بی بند و باری خودت. دیگر صدایم را خفه نکردم و با صدای بلند زجه زدم اما او محکم دستانم را گرفته بود تا مبادا به شکمم برخورد کند. دوباره به ناحق تهمت زده بودند و من باید زجر می کشیدم.