دانلود رمان مروارید pdf از نازنین محمد حسینی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
برهان زرگر، ته تغاری حاج آقا زرگر بزرگ راستهی طلافروشهای بازار بزرگ تهران، پسری از یه خونوادهی سنتی و مذهبیه که بجز خواهر و مادرش با هیچ جنس مونثی هم صحبت نمیشه و چشماش هیچ زنی رو نمیبینه! رسواییش وقتیه که اونو توی بدترین موقعیت با زنی میبینن! برهان چشم پاک حالا باید برای رهایی از این با دختری ازدواج کنه که… مروارید دختر هجده سالهای که برای رسیدن به آرزوهاش از پرورشگاه که تمام این سالهای زندگیش رو توی اونجا گذرونده میاد بیرون و به دنبال زندگی جدید میره!
به محتوی کیسه نگاه می کرد و بررسیش می کرد. ناباور بود. انقدر از جانب من بی محبتی و عصبانیت و غر غر دیده بود باورش نمی شد بخوام براش چیزی بخرم. البته خودمم باورم نمیشد. شاید فقط یه دلسوزی زودگذر تحت تاثیر حرف های خانم پیران بود که باعث این خرید شده بود.
– برهان!
– هان…
صدای حاج خانم با اون صندل های روفرشیش که تق تق صدا می کرد به هم گره خورد و شنیدم که گفت:
– هان نه مادر… بله! جلو رفتم و خم شدم دستش رو ببوسم. مثل همیشه مرتب و آراسته بود. بوسه روی دستش زدم که صدای خش خش کنده شدن نایلون های لواشک به خنده ام انداخت. همین که چرخیدم دیدم یه لواشک به چه بزرگی با زور داره به دهن مروارید فشار داده میشه.
چشماش از حالت عادی بزرگ تر شده بود و به سختی می خواست لواشک رو بجوه. مامان هم به خنده افتاده بود و منم ناخواسته زدم زیر خنده.
– باو…باورم…
– بخور خفه میشی وسط خوردن که آدم حرف نمیزنه.