دانلود رمان چشمان آبی pdf برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
با صدای ترق و توروق، از خواب بیدار شدم. تو جام غلت زدم و از میز کنار تخت ساعت رو نگاه کردم. هفت بود. کش و قوسی به خودم دادم و از جام پا شدم. سریع به حموم رفتم تا دوش بگیرم و مسواک بزنم. سوت زنان از حموم بیرون اومدم و لباس پوشیدم. از جیب کتم، چیزایی رو که می خواستم برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و به آشپزخونه رفتم. عشقم تو آشپزخونه داشت پن کیک درست می کرد.
بیصدا بهش نزدیک شدم و از پشت بغلش کردم. بدون اینکه نگاهم کنه لبخند زد و گفت: فکر کردی بی صدا نزدیک شی نمی فهمم؟ روز تعطیلی زود بیدار شدی!
سرمو تو گردنش فرو کردم و گفتم: اومممم….با این سر و صدایی که راه انداختی، مگه خواب میمونه برام؟…بعد گردنشو بوسیدم و گفتم: نکنه از قصد سر و صدا می کردی؟ گردنشو جمع کرد و ریز ریز خندید. گفت: نه!
دست راستمو زیر بلوزش سر دادم و گفتم: اوممم…چرا…عمدی بودد. تماس دست سردم با پوست داغش، نفسشو بند آورد. بازم گردنشو بوسیدم. به زور گفت: واییی…اوو…الان …نه! دستمو روی دکمه شلوارش گذاشتم و گفتم: چرا نه؟….دستمو گرفت: بچه هاا…بچه ها بیدار نمیشن!