دانلود رمان اسیر درون pdf از خانومی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
امروز از آن جمعه های لعنتی ست، همان ها که انگار با زمان هم سر جنگ دارند ، الحق که مقاومتشان ستودنی است. چرا که برای تمام نشدن، حتی با عقربه های ساعت هم دست به یقه شده اند و در این بین، انسان هیچ چاره ای جز سرگرم کردن خودش ندارد ….نیم ساعتی هست که روی کاناپه تپل و پفکی خودم، دراز کشیده ام، چشمهایم روی قاب عکس مامان و بابا میخ شده است، پوزخندی روی لبم نقش بست ….. چرا در این عکس دو نفره هم اثری از من نیست؟
یعنی چه کسی این عکس بسیار خندان را، آنهم بدون حضور من! از آنها گرفته است؟ بابا دستش را دور شانه مادرم حلقه کرده و او هم سرش به سمت شانه های پدرجان متمایل است، در پشت چهره شادشان انگار هیچ غمی وجود ندارد، گویی در این دنیای دو نفره، فقط من! یک موجود اضافی و بی مصرفم که اگر هم نباشم، خللی در چرخه زندگیشان وارد نمیشود …..
آهی از سر سوز کشیدم، دوباره سردردم شروع شده بود، با دست شقیقه هایم را ماساژ دادم اما فایده ای نداشت. طبق عادت همیشگی گوشت بین انگشت شصت و اشاره ام را گاز گرفتم تاکمی آرام بگیرم ….صدای آلارم گوشی، توجه ام را به خود جلب کرد. دکمه ” ” snoozeرا زدم و با خود فکر کردم اگر یادآوری نمی شد، باز هم به خاطر می آوردم که امروز مهمان دارم؟
البته نوشین که غریبه محسوب نمی شد، هفته ای هفت روز را در خانه خاموش من، پلاس بود، امروز هم به رسم تمام روزهای کسالت آورم، از او خواسته بودم کنارم باشد و طبق معمول همیشه با کمال میل قبول کرده بود. سلانه سلانه، به سمت آشپزخانه رفتم، دست به سیاه و سفید نزده بودم. چای ساز را روشن کردم که ناگهان صدای زنگ آیفون میخکوبم کرد.